#پارت_۲۳۷
از کوره دررفت و تو صورتم داد زد:
-مثل اینکه یادت رفته من کی هستم!؟ هاااان ؟
آروم گرفتم و فقط به چشمهاش خیره شدم.من خیلی دوستش داشتم.خیلی زیاد.ولی هیچوقت فکر نمیکردم اون یه همچین آدمی باشه.
یه آدم خودخواه که این طرز فکرشه....
کوه تصوراتم شکست و خرد و خاکشیر شد.
همشون مثل همن.همشون..
اون هیچ فرقی با نویان نداره.اونا عین همن...عین هم!
قبل از اینکه اشکهام سرازیر بشن آهسته گفتم:
-دستهای لعنتیتو ازم جدا کن...زودباش!
اونقدر بهم نزدیک بود که برخورد نفسهاش با صورتمو احساس میکردم.اما وقتی این حرف رو زدم چشمهاش روی صورت و بدنم بالا و پایین شد و باغرور و خشم پرسید:
-تو...توی عوضی میدونی من کی ام؟
مکث کرد براق شد تو صورتم و خودش ادامه داد:
-من امیرسامم.امیرسام مرصاد...پسر ارسلان مرصاد.مردی که همه ی دخترا آرزوشونه حتی یه نگاه بهشون بندازم
با نفرت گفتم:
-هرکی میخوای باشی بااااش...ازت بدم میاد.تو حالم بهم زنی...نفرت انگیزی ..میبنیمت اوقم میگیره....چندشی...حقیری
پوزخندی زد و پرسید:
-عه! پس برای همینه که تا چنددقیقه پیش زیر تنم دراز بودی؟ هان؟
وقتی اینو گفت نفرت سراسر وجودمو فرا گرفت.حالم از اون نه و بلکه بیشتر از خودم بهم خورد.
از خودم که عاشق همچین آدمی شدم.
از اون که غرور و خودخواهی تبدیلش کرده بود به یه آدم مزخرف.
آدمی که به همه از بالا نگاه میکرد.
از خودش که فکر میکرد پسر امیر ارسلان مرصاد هست حق هررفتاری رو با هر آدمی داره....
چرا من گته ام درجهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مبپرس!؟
چرا....
بغضمو قورت دادم و گفتم:
-به وقتهایی آدما تو زندگیشون چنددقیقه چندثانیه یا چندساعت احمق میشن...کودن میشن و احمقانه ترین کار دنیارو انجام میدن.
این هم واسه من همون مورده!
پوزخندی زد و آهسته اما به طعنه گفت:
-که اینطور!
بانفرت گفتم:
-آره...اون احمقانه ترین کاری بود که انجام دادم!
جوابم رو که شنید دیگه نتونست تحملم بکنه. خودش درو باز کرد وبعد با عصبانیت پرتم کرد بیرون و گفت:
-برو به درک!
@harimezendgi 👩❤👨🦋
Post #44284
839