#پارت_۲۳۲
لبهاش
رو روی لبهام گذاشت ....
وقتی چشمهاش رو بست و لب پا یینم رو مابین لبهاش
مکید خشکم زد . شدم عینهو مجسمه !
دنیا برام جور عجیبی شد . زیرورو ...
آره ! این واژه مناسب حالم بود .
قلبم ... قلبم دیگه نمی تپید و نفسم مثل همیشه با دم و
بازدمش بهم حس زنده بودن نمی داد .
باورم نمی شد این امیرسامه که داره من رو اینجور ی
م ی بوسه و لبهامو می خوره .
امیرسامی که همیشه خصمانه نگاهم می کرد و با
بدترین حالت ممکن باهام رفتار می کرد .
چشمهام باز بودن و تماشاش میکردم وقتی که
می بوسیدم و خشن و سریع لبهامو می خورد .
واسه اینکه نیفتم کف دوتا دستم رو تکیه داده بودم به
سینه ی لخت و ستبرش و همچنان تماشاش می کردم .
یه جوری شده بودم
یه جور عجیبی ...
داشت با من چی کار می کرد . چرا عذابم می داد
وقتی ... وقتی قرار نبود بهش برسم . وقتی قرار بود از
این به بعد می شدم عروسک جنسی یکی دیگه !
یکی که دوستش ندارم .
یکی که ازش خوشم نمیاد !
یکی که بودنم باهاش از سر ناچار یه ....
وقتی بهش خیره بودم بی هوا چشمهاش رو وا کرد .
دستهاش رو دو طرف صورتم گذاشت و بعد گفت :
یه وقت کسی خواست بوست کنه اینجوری عین
اسکلا بهش خیره نشی ...
محو تماشای جمالش پرسیدم :
- چرا ؟
خیلی زود جواب داد :
- چرا نداره ... وگرنه بی خیالت میشه و میره سراغ یکی
که وقت بوسه با آتیش تند همراهیش کنه نه اینکه
شوت و پرت فقط نیگاش کنه !
محو تماشای صورت جذابش لب زدم :
هااان ! ؟
نیشخندی زد . دستهاش هنوز دو طرف صورتم
بود . خیره به چشمهای منی که همچنان تو همون حالت
بودم گفت :
- اونهمه سخنرانی کردم برات تهش می گی
هااان ...! ؟باید ببوسی ... همچین مواقعی نباس چشماتو
عین چشمهای گاو وا کنی و زل بزنی به طرف ...
باید چشمهاتو ببندی و عین وحشیا ببوسی !
تو گلو خندید . ندیده بودم تاحالا خنده اش رو ...
به حدی جدی و خشن و مغرور بود که کمتر لحظه ا ی
می شد اینجوری دیدش . در حین خندیدن ....
یعنی هر وقت سلدارو پیدا کرد می خواد اینجوری
ببوسش ! ؟
اینجور ی که خودش توصییفش میکرد ! ؟چشمهاش رو می بنده و خشن می بوسه ! ؟
لبهامو به آرومی از هم باز کردم و با صدای آرومی
گفتم :
- من تاحالا مردی رو نبوسیدم ...
خیلی ریلکس جواب داد :
- مشخصه ....
متوجه حرفم نشد . کمی خجل به دستهام که روی سینه
اش بود نگاه کردم و بعد دوباره گفتم :
- این اولین بوسه ام بود ...
@harimezendgi👩❤️👨🦋
Post #44228
888