#پارت_۲۳۱
یه بوسه ی فوری فوتی روی لبهاش کاشتم
و بعد دوباره سرمو بالا گرفتم و با خجالتی ترین حالت
خودم بهش نگاه کردم .
جمع شده بودم . جمع و مچاله در اون حد که زانوهام
رسما تو شکمم بودن .
چشما ی نه خیلی درشتش ریز شدن .
تنگ بودن و تنگتر شدن ....
کنجهای لبش به نشانه ی ندونستن رو به پایین خم شدن
و صورتش یه حالتی از متوجه نشدن گرفت . گنگ و
حتی به تمسخر پرسید :
- این چی بود الان ! ؟ !
آب دهنمو قورت دادم . موهامو پشت گوشهام زدم که
هی نیان رو صورتم و آزارم بدن و بعدهم خجل
جواب دادم :
- خب بوسه بود د دیگه!
وقتی این جواب رو می دادم به اون، چنان داغ کرده
بودم که حس می کردم بدنم فرقی با یه کوره ی آتیش
نداره .
نه اینکه پسر ندیده باشم نه ...
نه اینکه بی جنبه باشم نه ...
فقط در مقابل امیرسام اینطوری می شدم .
حالی به حالی می شدم . ته دلم یه جوری می شد .
عین وقتهایی که ضعف می کردم .
عین وقتهایی که از حال می رفتم .
تازه قلبمم یه نموره تندتر از تمام دفعات قبل تو سینه
ام میتپید .
حتی دمای بدنممم تغییر می کرد و با یه دماسنج
می تونستم اثباتش کنم .
یه چیزی باخودش زمزمه کرد و بعد پرسید :
- گرفتی مارو ...
سرم رو تکون دادم و گفتم :
- نه چطور ! ؟
شاکیانه پرسید :
- به این میگن بوسه ! ؟
خیره به چشمهای تنگ و باریکش پرسیدم :
- پس چی می گن ! ؟
پلک زد و جواب داد :
- میگن رو بوسی بعداز مهمونی ...
آهسته پرسیدم :
- بد بود ! ؟
ابروهاش بالا رفتن و چشمهاش باز ترشدن و تو
همون حالت جواب داد :
- بد بود؟افتضاح بود ... بیا جلو من اصلش رو بهت
آموزش بدم دختر کوچولو ... خم شو ...
نفسم تو سینه حبس شد . اینها دست خودم نبودناااا ... هی
پیش میومدن .
کاملا غیر ارادی و ناخواسته .
نفس زنان خم شدم و اون وقتی فاصله ی من باهاش
خیلی کم شد دستهاش رو دور گردنم انداخت و لبهاش
رو روی لبهام گذاشت ....
@harimezendgi👩❤️👨🦋
Post #44217
736