#پارت_۲۳۰
دوبره با انگشتش بهم اشاره کرد و بعد آهسته گفت :
- خم شو ... زودباش ....
چون اینو گفت و ازم خواست بیشتر به دیوار چسبیدم
برای اینکه دلیلی نداشت بهش نزدیک بشم .
یه جور مشکوکی نگاهش کردم آخه واقعا هم مشکوک
بودم برای همین پرسیدم :
- برای چی باید خم بشم ! ؟
بی هیچ خجالت یا ابایی از واکنش تند احتمالی من
دستهاش رو بالا و پایین کرد و جواب داد :
- می خوام ببینم اصلا بلدی ببوسی ! که اگه بلد نبودی
یادت بدم یه وقت آبروریزی نکنی !
خبر نداشت ته قلبم فقط خودش رو دوست داشتم .
فقط خودش نه هیچ مرد دیگه ای ....
نه نویانی که مجبور بودم بخاطر مادرم تن به خواسته
هاش بدم .
واقعا چرا دوستش داشتم؟ ! چون پولدار بود؟
چون پسر امیرارسلان مرصاد بود ! ؟
چون یه مادر خیلی خوشگل با چشمهای کهربایی و
گذشته ی عجیب داشت؟
یا چون خودش مالک و وارث و ثروت و قدرت
پدرش بود؟
نه ... قسم می خورم هیچکدوم .
من فقط دوستش داشتم ....
همین !
دوست داشتنی که هیچ جوابی واسش نداشتم و فقط
می دونستم وقتی میبینمش قلبم تند تند تو سینه ام میتپه .
نفسم تو سینه حبس میشه و ته دلم قی لی ویلی میره ...
حسی که به اون داشتم رو به هیچ مرد دیگه ا ی
نداشتم و اینکه اولینبار بود همچین چیزی رو تجربه
می کردم .
نفس حبس شده تو سینه ام رو بیرون فرستادم و گفتم :
- یه جوری راجبم حرف میزنی انگار دست و پاچلفتی
ام .
نیشخند زد و پرسید :
- مگه نیستی ! ؟
قرص و محکم جواب دادم :
- معلوم که نیست ...
انگار که بخواد کل کل بکنه یا سر به سرم بزاره یا
واقعا از همچین چیزی سر دربیاره گفت :
- خب پس ثابت کن !
اگه این یه کل کل بود من علاقه ای به باخت این کل
کل نداشتم برای همین خیلی بی هوا و یهویی سرمو
خم کردم و یه بوسه ی فوری فوتی روی لبهاش کاشتم
و بعد دوباره سرمو بالا گرفتم و با خجالتی ترین حالت
خودم بهش نگاه کردم .
@harimezendgi👩❤️👨🦋
Post #44206
773