#پارت_۲۲۹
نیشخندی زد و گفت :
- ولی مشخصه بوسیدن بلد نیستی و یکی باید یادت
بده .
کمرم رو چسبوندم به دیوار و انگشتامو توی هم حلقه
کردم . یعنی داشت باخودش فکر می کرد من از این مدل
دخترام که به درد دوست داشتن نمی خورم چون حتی
بلد نیستن ببوسم ! ؟
من دوست نداشتم اون اینجور ی فکر بکنه . حتی
نمیخواستم بدونه از این دخترام که تاحالا به هیچ
پسری اجازه نداده سمتش بیاد . اصلل اشتباه کردم بهش
گفتم هیچ دوست پسر ی نداشتم .
باید بهش می گفتم تاحالا قد موهای سرم داشتم ولی نه ...
بی خیال !
دلیلی نداره همچین دروغ ابلهانه ای بگم اما با این
وجود همچنان نمی خواستم اون همچین فکری بکنه
برای همین گفتم :
- اصلا کی گفته؟ ... من بلدم ... خیلی هم بلدم ...
لبخندی خبیث و پلید روی صورت مغرور و متکبرش
نشست و به طعنه گفت :
- عه ! پس خیلی بلد ی ! ؟
صورتم رو عبوس کردم تا جدی تر بنظر برسم و اون
خجالت توی درونم مشخص نباشه . هر چند احساس
کردم گونه هام الان باید گلگون شده باشه .
سرم رو یه کوچولو خم کردم و بعد همونطور که با
لبهام بازی بازی می کردم و زیر دندونام فشارش
می دادم گفتم :
- آره چی فکر کردی ! معلومه که بلدم !.
رک و صریح و با صورتی عاری از هرگونه شوخی
گفت :
- خب ... پس نشونم بده !
متعجب نگاهش کردم و چون متوجه منظورش نشده
بودم پرسیدم :
- چی ؟ یعنی چی نشونت بدم ! ؟
تو همون حالت دراز کش جواب داد :
- یعنی بهم نشون بده که بلدی !
عجب حرفها یی می زد . آخه من با ید این مورد رو چه
جور ی بهش اثبات می کردم .
چشمهام روی صورت جدی و عاری از هرگونه
شوخی و طنزش به گردش در اومد و بعد همونطور
که تو خودم جمع شده بودم پرسیدم :
- چه جور ی باید اینکارو کنم و بهت نشون بدم ! ؟ مگه
پیرهنه در بیارم نشون بدم . خب بلدم دیگه ....
دستشو بالا آورد و انگشت اشاره اش رو خم و راست
کرد و گفت :
- بیا جلو .... بیا ....
خم شدم ولی نه خیلی . آب دهنمو قورت دادم و بی
حرف تماشاش کردم .
دوباره با انگشتش بهم اشاره کرد و بعد آهسته گفت:
خم شو زود باش...
@harimezendgi👩❤️👨🦋
Post #44197
880