شبحِ یک شکستِ تاریخی: واکاویِ انحطاطِ گفتمانیِ «چپِ اردوگاهی» در ایران
در سپهرِ سیاسیِ ایران، جریانی که ما آن را با عنوانِ «چپِ سنتی» یا «راویانِ محور مقاومت» میشناسیم، با یک پارادوکسِ وجودی عمیق دستبهگریبان است. این جریان، که میراثدارِ روایتهای دورانِ جنگ سرد است، در چنبرهی یک کوریِ ایدئولوژیک گرفتار شده که نه از سرِ بدخواهی، که از سرِ تصلبِ ذهنی و نوستالژیِ شکستخورده است. مشکلِ بنیادینِ این طیف، نه در آرمانهای عدالتخواهانهشان، بلکه در پروژهی ناتمامِ گذار از دوقطبیگرایی است؛ قفسی که دیوارهایش را با دگمهای منسوخِ سدهی بیستم ساختهاند.
برای درکِ عمقِ این فروپاشیِ تحلیلی، باید به جنبشِ سبز بازگشت؛ نقطهی عزیمتی که حجاب از چهرهی تحلیلیِ این جریان کنار زد. در آن مقطع، این چپِ ارتدوکس، به جایِ همسویی با خیزشِ مدنیِ مردم برای حقِ تعیینِ سرنوشت، با عینکِ «ضدیت با امپریالیسم»، آن را به «پروژهی نفوذ» یا «سرمایهداریِ کمپراتور » تقلیل داد. نمونهی عریانِ این فاجعهی تئوریک را میتوان در نوشتارهای «جیمز پتراس» مشاهده کرد. او و همفکرانش، با وارونهسازیِ حقیقت، محمود احمدینژاد را در هیبتِ «سدِ راهِ سرمایهداریِ جهانی» ستودند و جنبشِ مردم را به نبردِ واپسینِ یک پوپولیست با نظمِ جهانی فروکاستند. در این نمایشِ گروتسک، رنجِ تودههای زحمتکشی که زیرِ چرخدندههای تورم و فسادِ آن دولت له میشدند، نادیده گرفته شد؛ چرا که «مقاومتِ ظاهری» در برابرِ غرب، برای اینان، مشروعیتبخشِ هرگونه سرکوبِ داخلی بود.
این جماعت، جهان را در «قفسِ تقلیل» حبس کردهاند. در این جهانبینیِ تکساحتی، هر کنشِ سیاسیِ داخلی ــ از مطالباتِ معیشتیِ کارگران تا خیزشهای مدنیِ زنان ــ اگر در «پازلِ تأییدشدهی» آنها قرار نگیرد، فوراً در بایگانیِ «پروژههای مهندسیشده» دفن میشود. آنها سیاستِ خارجی را از ابزارِ تأمینِ منافعِ ملی به محورِ مشروعیتبخشِ حیاتِ سیاسی تبدیل کردهاند. در این قرائتِ خاص، بقایِ ایدئولوژیکِ حاکمیت، با امنیتِ ملی همپوشانیِ کامل مییابد؛ نتیجه؟ سکوتِ پرسشبرانگیز در برابرِ «اقتصادِ رانتیِ نظامی» و توجیهِ سیاستهایی که در عمل، بیش از آنکه متوجهِ رفاهِ عمومی باشد، متوجهِ تثبیتِ موقعیتِ ژئوپلیتیکِ فرامرزی است.
این «چپ»، در واقع به «پایگاهِ تئوریکِ سیاستِ واقعگرا» (Realpolitik) بدل شده است؛ اما نه واقعگرایی به معنایِ تأمینِ آزادی و نان برای شهروندان، بلکه واقعگرایی به معنایِ «تحملِ هزینههای استراتژیک» به قیمتِ فرسایشِ ساختارهای اجتماعی. نوآوریِ آنها در بازتولیدِ مفاهیم، در «وارونهسازیِ معنا» نهفته است. آنها از «استقلال» سخن میگویند، اما استقلالی که در آن، شهروند به «سیاهیلشکر» و «سوژهی امنیتی» تبدیل میشود. آنها از «عدالت» دم میزنند، اما عدالتی که در آن، شکافِ طبقاتی، ذیلِ ضرورتهایِ «حفظِ سنگر» توجیه میشود. این جریان، دیگر نه در پیِ «تغییرِ وضعیت»، بلکه در پیِ «تفسیرِ وضعیت» به نفعِ موازینِ قدرت است؛ عملیاتی که آن را «واقعگراییِ انقلابی» مینامند اما در حقیقت، چیزی جز «همنوایی با نظمِ مستقر» نیست.
آنچه این جریان را از ریشههای تاریخیِ خود جدا کرده، فقدانِ «نقدِ درونی» است. آنها تواناییِ دیدنِ پیوندِ میانِ «سیاستِ سرکوبِ داخلی» و «ماجراجوییهایِ خارجی» را ندارند. برای آنها، آزادیهای مدنی و دموکراسی، نه بخشی ازِ عدالتخواهی، که «حواشیِ لیبرالی» است که مانعِ اصلِ مبارزه میشود. این «انحرافِ گفتمانی»، منجر به شکلگیریِ شکافی جبرانناپذیر میانِ «نخبگانِ ارتدوکس» و «تودههایِ خواهانِ تغییر» شده است.
در نهایت، این چپِ اردوگاهی، در «تلهی نوستالژی» گیر افتاده است. آنها با خیره شدن به دشمنانِ فرضیِ دیروز، از درکِ رنجهایِ عریانِ امروز بازماندهاند. زمانی که «آرمان» به «ابزارِ توجیه» تبدیل میشود، رهایی به فراموشی سپرده میشود. تاریخِ سیاسیِ ایران، این جریان را نه بهعنوانِ کنشگرانی که برای آزادی و برابری تلاش کردند، بلکه بهعنوانِ «نظریهپردازانِ وضعیتِ موجود» ثبت خواهد کرد؛ کسانی که با نیتِ خیر، به مسیرِ بازتولیدِ استبدادِ خاموش، ضریبِ تئوریک دادند و آینده را قربانیِ کینههایِ کهن کردند.
https://t.me/hamidasefichannel2
صفحه یوتیوب
https://youtube.com/@hamidasefi-mf3jo
Post #5146
3.05K