TGViewer
🫂همدلی🫂 🫂همدلی🫂 @hamdeli20 · 7.83K subscribers
Post #269810 926
▪️
داستان شب :

*آدم برفی (2)*

نویسنده : _شهپر تواضعی_

*قسمت دهم : ⬇️*


بچگی من رو معدود بچه‌ای داشت تا اینکه یک شب سر شام بابام گفت ببینم موافقید که یه مسافرت چندروزه بریم. حس میکنم خیلی چسبیدیم به کار.

مامانم گفت نه چه جوری تا ماه آینده وقت دادیم به مریض هامون. من یادمه که بلند شدم دستم رو به هم زدم و گفتم مامان توروخدا بریم با خاله اینا بریم حتما اونا هم میان تو رو خدا.

بعد رفتم از پشت صندلی آویزان گردن مامانم شدم گفت باشه باشه دست من را از دور گردنش باز کرد.

..خیلی خوب فردا بریم مطب ببینیم چه کار می‌کنیم بعد به بابام گفت
..خدا بگم چیکارت نکنه امید که این رو انداختی به جونم. ولی فقط سه روز خانم جون گفت
..سه روز ؟ اینکه همش توی راهیم اونم بعد از مدتها مسافرت نرفتن نه من یکی که نمیام؛ شما برید خستگی به تن آدم میمونه سه روز که نشد سفر مامان یادمه گفت
.. خانم جون یعنی چه من نمیام خوب چهار روز دیگه حرفشو نزنید ۴ روز...

یادمه غذایم را نصف نیمه گذاشتم و دویدم خونه خاله بالاخره راه افتادیم که ای کاش ای کاش که مامان سر حرفش می ماند و میگفت نه ای کاش عمو پرویز یا خاله در جواب در جواب جیغ و بالا پایین پریدن پسر ها ومن میگفتن نه
و ای کاش من آن‌قدر ذوق نمی کردم و با یک کیف مخصوص خودم که پر ازآت آشغال های دخترانه بود اون ماتیک صورتی رو به لبم  نمی زدم و صبح زود در کنار خانم جون توی صندلی عقب ماشین جا نمی گرفتم آدمیزاد واقعا نمیدونه که سرنوشت چه خوابی براش دیده و چطوری در کمین خوشبختیش نشسته انگار سرنوشت یه
مردابی رو باز کرده  سمت اون بری و غرق و تباه بشی آره ما تباه شدیم غرق شدیم بعد از سه روز بسیار شاد

موقع برگشتن انقدر خسته بودم که روی پای خانم جون سرم را گذاشتم و از همون ابتدای راه خوابم برد.

نمیدونم چه خوابی دیدم که یک صدای مهیب بیدارم کرد بعدش جیغ بود و فریاد بیمارستان بودیم مادرم تو کما رفته و جنازه پدرم که من با التماس میخواستم رویش را کنار بزنند تا برای آخرین بار ببوسمش و بوی مهربانی اش را برای یک عمر توشه کنم و به مشام بکشم اما نگذاشتن نمیدانم چه حال و وضعی داشت که نگذاشتن از اون روزهای شوم و وحشتناک چیزی که هرگز فراموش نمی کنم به هوش آمدن مامان بعد از سه روز بود که یکسره میگفت سارا امید سارا امید و من رو بردن کنار بسترش من گریان درمانده از بی پدری رو که سفارش کرده بودن لبخند بزن بعدش مامان هی گفت شکر خدا امید کجاست سارا بابات؟ خانم جون کجاست خانم جون بیچاره رو که هی بیهوش میشد و  بهوش می‌آوردنش کنار مامان بردن یادمه مامان دقیق نگاش کرد

.. خانم جون خوبین بیچاره فقط سر تکان داد بعد بردنش که دوباره از هوش رفتن شو مامان نبینه من و او روی صندلی عقب خراش هم برنداشته بودیم اما آن کامیون لعنتی که از جاده منحرف شده بود وبا سرعت کنترل نشده جلوی ماشین ما را داغون کرده بود و امید زندگی ما ۳ نفر را به باد داده بود بعدش که مامان توانسته بود از تخت پایین بیاد یه نصف شبی مثل روح سرگردان توی راهروهای بیمارستان راه افتاده بود و به هر پرستاری که رسیده بود شماره اتاق امید  رو خواسته بود
..ببخشید آقای امید کدوم اتاق هستن؟ شماره اتاقشون چنده؟

اغلب  از جریان خبر داشتن سوپروایزر شب رو خبر کرده بودن و او خودش را رسانده بود و با تشر مصلحتی گفته بود شما به اجازه کی از تخت اومدین پایین؟ و دنبال آقای امید می گردین ایشون که این بیمارستان نیستند خانم

..اینها را بعدها مامان اشک میریخت و میگفت آره به من تشر زد منم خودم رو جمع و جور کردم.

.. ببخشید شوهرم را میخواستم  ازش خبری ندارم من توی کما بودم اون خانم در حالی که بازوی مامان را گرفته و به سمت اتاقش می برده گفته بود .. شما خودت پزشکی مقررات را باید بیشتر رعایت کنی خانم دکتر باید زنگ میزدی  پرستار می‌آمد توضیح میداد شوهرت رو وقتی شما
توی کما بودی به بیمارستان مجهز تری فرستادیم ایشون از ناحیه گردن صدمه دیده مامان با وحشت گفته بود یعنی به نخاعش آسیب رسیده

..آره نه به اون شکل که خدا نکرده قابل درمان نباشه اما با وزنه و بستن گردن فعلاً  بی حرکتش کردن یعنی چی یعنی حتی نمیتونه صحبت کنه؟ می خوام تلفنی باهاش حرف بزنم نه نه نمی تونه حرف زدن براش خطرناکه

اون خانوم سوپروایزر بسیار کاربلد اونقدر با مهارت ذهن مامان را منحرف کرده بود که وقتی خاله و عمو پرویز با چشمای پف کرده از گریه امده بودند ملاقاتش گفته بود شما برای چه ناراحتین خدا به ما چهار نفر واقعا رحم کرده نکنه امید حالش خیلی بده و به من نمیگید خاله هم با لبخندی زورکی گفته بود نه خواهرم آخه تو نمیدونی توی  آتیش بودن بهتره تا دور از آتیش باشی بخدا ما مردیم و زنده شدیم. چند روز اول همش نگران تو بعدش که بهوش آمدی نگران امیدیم.
  • ❤ 6
More from @hamdeli20
  1. Oct 18, 2026*‏مجبور شدم جلوی پل پارک کردم، شماره ام رو هم گذاشتم زیر برف پاک کن ، اومدم دیدم ماشین…
  2. Oct 18, 2026آهای مسافری که داری میری به ایران @Hamdeli20 🌺🍃
  3. Oct 18, 2026چو لب به خنده گشاید گشاده گردد دل در آن لبست همیشه گشاد کار چرا زهی تعلق جان با گشاد و خند…
  4. Oct 18, 2026جنگ شاعران... @Hamdeli20 🌺🍃
  5. Oct 18, 2026انسان‌های اصیل 😍 ➡️ @Hamdeli20 🌺🍃
  6. Oct 18, 2026ممنون از این شعر قشنگ و این دعا 😍 ➡️ @Hamdeli20 🌺🍃
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →