داستان شب :
*آدم برفی (2)*
نویسنده : _شهپر تواضعی_
*قسمت اول : ⬇️*
رامین کنار نردهها یک روزنامه پهن کرد ساندویج و نوشابه را روی آن گذاشت
دست پاچه بود که من ساندویچ را بخورم و بروم مبادا با کسی حرف بزنم
...ببین حالا هر چی اینجا نشستی من هیچی از کلاس نمیفهمم حواسم پرت توست
...آها یعنی خدا نکرده با کسی حرف نزنم.....باشه بابا رفتم با خیال راحت برو ....توی راه یا اتوبوس هم با هیچ کس حرف نمیزنم خوبه
بعد با عصبانیت بلند شدم
درحالیکه خاک پشت مانتویم را با دست پاک میکرد گفت شب زنگ میزنم
خونه ای که.؟
....بعله هیچ جا نمیرم
به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتادم وقتی هم که نبود همش فکر میکردم پشت
سرم داره میاد من هم مثل او داشتم مالیخولیایی می شدم ماشینی به سرعت
از کنارم رد شد و بوق ممتدی به اعتراض زد فهمیدم سر به هوا و بی توجه دارم از وسط خیابان رد میشم
به سمت اتوبوسی که در ایستگاه بود دویدم
اوایل همه چیز را برای مامان میگفتم عادتم بود تا از راه می رسیدم
دنبالش راه میرفتم و هی تعریف می کردم امروز این جوری شد امروز اونجوری شد
آشنا شدنم با رامین و هر چه از ظاهر و باطنش میدانستم را اون هم می دانست
بعد از مدتی که حساسیت های بیخودی رامین شروع شد صدای مامان درآمد
....این پسره کیه که به خودش اجازه میده توی همه کارهات دخالت و اظهارنظر کنه
هنوز یک ماه نشده که آشنا شدید خدا به عاقبت کار رحم کنه
یواش یواش بهتر دیدم حرفهایم را سانسور کنم مامان با زرنگی مچم را گرفت
...بینم این آقا رامین آدم شده یا تو دیگه به من نمیگی گفتم
...نه خب هر چه بیشتر من را میشناسه حساسیتش کمتر میشه
مامان فهمیده بود عاشقش شدم و دوستش دارم یعنی حسابی دارم از عیب و ایراداش میگذرم
هر از گاهی گوشزد میکرد سارا خانم در مقابل عشق زود تسلیم نشو خوش تیپه سرجاش ، باشخصیته ، خب.. باشه
داره دکتر میشه همه و همه جای خود اما برای خوشبختی درزندگی مشترک اینها کافی نیست
میدانی چی ازهمه مهمتره اینکه طرفت یک آدم سالم باشه منظورم سلامت روحیه. چون وقتی روان سالمی داشت منطق درستی. هم حتما خواهد داشت
وگرنه عیب و ایرادهای تو رو می ببینه اما مال خودش رو نه. اونوقت میبینی که یواش یواش نمی توانی تحمل کنی.
میگی إإ. مگر این همانی نبود که فکر میکردم فرشته است و از آسمان افتاده
......حالا هر چقدر که میخوای توجیهش کن و از مشکلاتش راحت بگذر
در را که باز کردم مامان بزرگ توی حیاط داشت باغچه ها را آب میداد
بغلش کردم
...توران جان امشب اینجا میمانی دیگه؟
....
...امشب تازه شما هم میآیید خونه ما
چه خبره ؟
شب چله است بچه ها دارند تدارک می بینند
إ إ شب چله شد؟ یاد قولی افتادم که به رامین دادم. (هیچ جا نمیرم خیالت راحت باشه)
...آره تولد عمو پرویزت هم که هست
...خب ما کادو نگرفتیم.
....گرفتید مامانت صبح رفت خرید
پسرها داشتند بادکنک رنگی به دیوار می چسباندند خاله نسرین کادو را گرفت.
....چرازحمت کشیدید
یکراست رفتم آشپز خانه سراغ توران جان.
...
عشق من کجایی سلام. به به. توران خانم قربونش برم فسنجون پخته. بعد محکم ماچش کردم
.....بعله غذای مورد علاقه دختر یکی یه دونمه.
حامد از توی حال بلند گفت
.....آنوقت این دختر نباید لوس بار میآمد
.....توران جان ملاقه به دست آمد بیرون
..... بعله پسرنباید لوس باشه دختر باید ناز بکنه ...لوس باشه..
...پسر چی ..
باید نوکر باشه ناز بکشه بعله دیگه
خاله نسرین تشر زد زود باشین الان پرویز از حموم میاد. حمید کیک رو از یخچال بیار بذار روی میز
یک آهنگ شاد گذاشتم و خودم شروع کردم به رقصیدن توران جان هم دو طرف
دامنش را گرفت با هیکل چاق و قلمبهاش شروع کرد به قر دادن
یک لحظه یاد رامین افتادم
وای وای اگر باد بگوشش میرساند چه قیامتی که به پا نمی شد
:
مامان حق داشت پسری که توی روستا بزرگ شده بود. کجا با این برنامه ها راه میآمد . آنجا توی مهمانی ها مردوزن جدا از هم می نشستند توی جمع فقط مردها حرف می زدند این ها را رامین خودش گفته بود.
....اونجا. پدر مالک جسم وجان زن وبچه شه
خب تکلیف من بدبخت چی بود آنقدر عاشقش بودم که قادر نبودم ازش بگذرم .
عشقش مثل خاری در دلم خلیده بود بندبند وجودم به طرف اون پر میکشید وقتی
با بدبینیهاش اذیتم میکرد و صدام در میآمد سحر بهترین و نزدیک ترین دوستم دلداریم میداد
......این پسر مثل لوح سفیده که می تونی خط به خطش را خودت بنویسی. اصلا چرا گردن سحر بندازم از اول خودم دنبالش افتادم
*ادامه دارد ...*
📚داستانهای تایپی📚
@Hamdeli20 🌺🍃