TGViewer
Channel Public Channel
🫂همدلی🫂

🫂همدلی🫂

@hamdeli20

🌹به کانال همدلی خوش آمدید.🌹

👈 کانالی ،اجتماعی ،آموزنده ،علمی ،طنز ،خبری ،سرگرمی ،
موسیقی وغیرسیاسی

⚠️ارسال فیلم عکس نظرات، انتقادات
ارتباط باادمین کانال به آیدی زیرپیام دهید.

@AliEtemadi2

.
Subscribers
7.78K
Photos
35.6K
Videos
154K
Links
10.1K
Recent Posts 20 shown
Post #268895 240
زنگ تفریح

یه شب دیر وقت از سر کار برمیگشتم ، راه میانبر رو انتخاب کردم و از قبرستون بزرگ روستا رد میشدم ...

وسط راه سه تا خانم به طرفم اومدن و گفتن خیلی میترسن و اگه میشه من همراهشون برم تا سر جاده.
منم گفتم باشه و با هم راه افتادیم ...
بعدش وسط راه من گفتم :
ترس شما رو میفهمم ، حق دارین بترسین ...
من هم قدیما ، اون وقت ها که هنوز زنده بودم از اینجا میترسیدم!

باید میدیدید چطوری میدویدن ... 🙊

(برگی از خاطرات یه آدم مریض 😂)


@Hamdeli20 🌺🍃
  • 😁 1
Post #268894 248
بشر همین است
یا به زخم‌های جامانده
در گذر زمان
بر تنِ تبدارِ زمین

شبانه
بی‌تابانه
گذر می‌کند
در مرزوبومِ دلتنگی

@Hamdeli20 🌺🍃
  • 🥰 1
Post #268893 209
سیاره ما دیگر نیازی به آدم های موفق ندارد،
این سیاره به شدت نیازمند افراد "صلح جو، درمانگر، ناجی، قصه گو و عاشق" است.

دالای_لاما

@Hamdeli20 🌺🍃
Post #268891 264
داستان شب :

*آدم برفی (2)*

نویسنده :  _شهپر تواضعی_

*قسمت اول : ⬇️*


     رامین  کنار نرده‌ها یک روزنامه پهن کرد ساندویج و نوشابه را روی آن گذاشت
دست پاچه بود که من ساندویچ را بخورم و بروم مبادا با کسی حرف بزنم

...‌‌‌‌ببین حالا هر چی اینجا نشستی من هیچی از کلاس نمیفهمم حواسم پرت توست
...آها یعنی  خدا نکرده با کسی حرف نزنم.....باشه بابا رفتم با خیال راحت برو ....توی راه یا اتوبوس هم  با هیچ کس حرف نمیزنم خوبه
بعد با عصبانیت بلند شدم
درحالیکه  خاک پشت  مانتویم را با دست پاک میکرد گفت شب زنگ میزنم
خونه ای که.؟
....بعله هیچ جا نمیرم  

به سمت ایستگاه اتوبوس راه افتادم وقتی هم که نبود همش فکر میکردم پشت
سرم داره میاد  من هم مثل او داشتم مالیخولیایی می شدم ماشینی به سرعت
از کنارم رد شد و بوق ممتدی به اعتراض زد فهمیدم  سر به هوا و بی توجه دارم  از وسط خیابان رد میشم
  به سمت اتوبوسی که در ایستگاه بود دویدم
اوایل همه چیز را برای مامان میگفتم عادتم بود تا از راه می رسیدم
دنبالش راه میرفتم و هی تعریف می کردم امروز این جوری شد امروز اونجوری شد
آشنا شدنم با رامین و هر چه از ظاهر و باطنش میدانستم را اون هم می دانست
بعد از مدتی که  حساسیت های بیخودی رامین شروع شد صدای مامان درآمد
....این پسره کیه که  به خودش اجازه میده توی همه کارهات دخالت و اظهارنظر کنه
هنوز یک ماه نشده که آشنا شدید خدا به عاقبت کار رحم کنه
یواش یواش بهتر دیدم  حرفهایم را سانسور کنم مامان با زرنگی  مچم را گرفت
...بینم این آقا رامین آدم شده یا تو دیگه به من نمیگی گفتم
...نه خب هر چه بیشتر من را میشناسه حساسیتش کمتر میشه
مامان فهمیده بود عاشقش شدم و دوستش دارم یعنی حسابی دارم از عیب و ایراداش میگذرم
هر از گاهی گوشزد میکرد سارا خانم در مقابل عشق زود تسلیم نشو  خوش تیپه سرجاش ، باشخصیته ، خب.. باشه
داره  دکتر میشه همه و همه جای خود اما برای خوشبختی درزندگی مشترک اینها   کافی نیست
میدانی چی ازهمه مهمتره   اینکه طرفت یک آدم سالم باشه منظورم سلامت روحیه.   چون وقتی روان سالمی داشت منطق درستی. هم حتما خواهد داشت
وگرنه  عیب و ایرادهای تو رو می ببینه  اما مال خودش  رو نه.  اونوقت میبینی که یواش یواش نمی توانی تحمل کنی.  
میگی إإ. مگر این همانی نبود که فکر میکردم فرشته است و از آسمان افتاده
......حالا هر چقدر که میخوای توجیهش کن و از مشکلاتش راحت بگذر
در را که باز کردم مامان بزرگ توی حیاط داشت باغچه ها را آب میداد
بغلش کردم
...توران جان امشب اینجا می‌مانی دیگه؟
     ....
...امشب تازه شما هم میآیید خونه ما
چه خبره ؟
شب چله است بچه ها دارند تدارک می بینند
إ إ شب چله شد؟   یاد قولی افتادم که به رامین دادم. (هیچ جا نمیرم خیالت راحت باشه)
...آره تولد عمو پرویزت هم که هست
...خب ما کادو نگرفتیم.
....گرفتید مامانت صبح رفت خرید

پسرها داشتند بادکنک رنگی به دیوار می چسباندند خاله نسرین کادو را گرفت.
....چرازحمت کشیدید
یکراست رفتم آشپز خانه سراغ توران جان.  
...
عشق من کجایی سلام. به به. توران خانم  قربونش برم فسنجون پخته. بعد محکم ماچش کردم

.....بعله غذای مورد علاقه دختر یکی یه دونمه.
  حامد از توی حال بلند گفت
.....آنوقت این دختر نباید لوس بار میآمد
.....توران جان ملاقه به دست آمد بیرون
..... بعله پسرنباید لوس باشه دختر باید ناز بکنه   ...لوس باشه..
...پسر چی ..
باید نوکر باشه ناز بکشه بعله دیگه
خاله نسرین تشر زد زود باشین الان پرویز از حموم میاد. حمید کیک رو از یخچال بیار بذار روی میز 
یک آهنگ شاد گذاشتم  و خودم شروع کردم به رقصیدن توران جان هم دو طرف

دامنش را گرفت با هیکل چاق و قلمبه‌اش شروع کرد به قر دادن
یک لحظه یاد رامین افتادم
  وای وای اگر باد بگوشش میرساند چه قیامتی که به پا نمی شد
:
مامان حق داشت پسری که توی روستا بزرگ شده بود.  کجا با این برنامه ها راه می‌آمد .  آنجا توی مهمانی ها مردوزن جدا از هم می نشستند توی جمع فقط مردها حرف می زدند این ها را رامین خودش گفته بود. 
....اونجا. پدر مالک جسم وجان زن وبچه شه   
خب تکلیف من بدبخت چی بود آنقدر عاشقش بودم که قادر نبودم  ازش بگذرم .

عشقش مثل خاری در دلم خلیده بود بندبند وجودم به طرف اون پر می‌کشید وقتی
با بدبینی‌هاش اذیتم میکرد و صدام در می‌آمد سحر بهترین و نزدیک ترین دوستم دلداریم می‌داد

......این پسر مثل لوح سفیده که می تونی خط به خطش را خودت بنویسی. اصلا چرا گردن سحر بندازم از اول خودم دنبالش افتادم

*ادامه دارد ...*


📚داستان‌های تایپی📚

@Hamdeli20 🌺🍃
  • 🥰 2
Post #268890 357
‏پدرم.... همیشه میگفت
دوستی مدتش مهم نیست
دوامش مهمه
دوری و نزدیکیش مهم
نیست یادش مهمه

‏بعضیا چقدر خوبن...
باشن کنارت خوبن
نباشن خوبن
پیام بدن حرف بزنن خوبن
پیام ندن خوبن
انتظار برای دیدنشون خوبه
شنیدنشون خوبه
چقدر وجود بعضیا خوبه

پدر جون نور به قبرت بباره

@Hamdeli20 🌺🍃
  • 😁 2
  • 🤣 1
Post #268887 389
🦠 طاعون روسی بیا که با آغوش باز منتظرتیم 😂


➡️ @Hamdeli20 🌺🍃
  • 😁 1
  • 🤣 1
Post #268885 425
▪️
🍮 اندر احوالات چای 🍮

چای، قبل از این‌که نوشیدنی باشد، یک اتفاق است. اتفاقی که آرام می‌افتد، می‌نشیند، دم می‌کشد و عجله ندارد.

ایران قبل از چای، قهوه‌خور بود. قهوه‌خانه داشت، قهوه‌چی داشت، قصه‌گو داشت. قهوه تلخ بود، تند بود، زود بالا می‌آمد و زود هم تمام می‌شد.

امّا چای، ماندگار است؛ مثل درد، مثل حرف نگفته.

می‌گویند چای از چین راه افتاد، از جاده‌ی ابریشم گذشت، در روسیه جا خوش کرد و بعد، یواش‌یواش، با سماورهای روسی، رسید به ایران.

اولش اشراف می‌خوردند، دربار می‌خورد، آن‌هم نه از سر علاقه، از سر مد. بعد که راهش باز شد، افتاد توی دست مردم.

مردم هم بلدند هر چیزی را مال خودشان کنند. چای شد نوشیدنیِ صبح، عصر، شب، غم، شادی، خواستگاری، ختم، قهر، آشتی.

کاشف‌السلطنه را که یادتان هست؛ مردی که جانش را گذاشت وسط، تا چای را از انحصار واردات دربیاورد. در هند، با لباس کارگر، یاد گرفت چطور چای بکارند.

برگشت، شمال را کاشت، رشت و لاهیجان را. و از آن‌جا به بعد، چای دیگر مهمان نبود؛ اهل خانه شد.

در ایران، چای فقط نوشیده نمی‌شود؛ برگزار می‌شود. سماور که روشن می‌شود، یعنی هنوز زندگی جریان دارد.

استکان کمر باریک یعنی «بنشین، عجله نکن». قند را دندان‌گیر کردن یعنی تلخی دنیا را باید کم‌کم خنثی کرد، نه حلش کرد. آداب دارد.

چایِ اول مال بزرگ‌تر است. چای داغ یعنی احترام. چای کم‌رنگ یعنی یا حال نداری، یا دل نداده‌ای. چای پررنگ یعنی حرف هست، درد هست، شب طولانی است.

در مراسم، چای همیشه جلوتر از حرف می‌آید. در ختم، قبل از تسلیت، چای می‌دهند. در خواستگاری، قبل از جواب، چای می‌چرخد. حتی وقتی قرار است «نه» بگویی، اول چای می‌نوشانی.

چای، حائلِ خشونتِ کلمات است. و عجیب این‌که هیچ‌وقت تنها خورده نمی‌شود. حتی اگر تنها باشی، باز یک استکان اضافه کنار دستت هست؛ برای کسی که نیامده، برای خاطره‌ای که مانده، برای خودت، وقتی هنوز خودت را دوست داشتی.

چای در ایران، نوشیدنیِ آدم‌های صبور است، آدم‌هایی که می‌دانند بعضی چیزها نه حل می‌شوند، نه فراموش؛ فقط باید دم بکشند. و شاید به همین خاطر است که هر وقت حرف از درد می‌شود، یکی می‌گوید: «یه چای بریزم؟» چون ما بلد شدیم زندگی را جرعه‌جرعه تحمل کنیم. 🍮

@Hamdeli20 🌺🍃
  • ❤ 4
  • 👍 2
  • 👏 2
Post #268884 482
‌‎‌‎صدسال تنها باش ولی
گرم از نامردان ؛ مشو

@Hamdeli20 🌺🍃
  • ❤ 4
  • 👏 1
Post #268883 532
دمت گرم و الهی آمین 🥰

➡️ @Hamdeli20 🌺🍃
  • ❤ 8
  • 🥰 3
Post #268882 510
چه ساده، معمولی و داش‌منشانه
ولی به وسعت دفتر و دیوانی
پر از محتوای شعر و شعور

➡️ @Hamdeli20 🌺🍃
  • 👏 6
  • 👍 1
Post #268881 456
ابیاتی زیبا منسوب به فردوسی:

جهان را بسازید همچون بهشت
مگوئید هرگز سخن‌های زشت

همه یک به یک مهربانی کنید
جهان را همه پاسبــانی کنیـد

بگویید این جمله در گوشِ باد
که یک تن به گیتی پریشان مباد
                             

➡️ @Hamdeli20 🌺🍃
  • ❤ 10
Post #268880 495
کوردی تقدیم شما یاران💐💐

@Hamdeli20 🌺🍃
  • ❤ 5
Post #268879 494
در دروازه را می توان بست
ولی دهان مردم را خیر ...

ملا سوار خرش شد و پسرش پیاده
در کنار آن ها به راه افتاد.
در راه به چند نفر برخورد کردند که
پسر ملا را با انگشت نشان داده و
می گفتند:
این مرد خجالت نمی کشد خودش سوار
خر شده و پسر کوچکش پیاده می رود.
پس از این حرف، پسر سوار خر شد و
ملا پیاده همراه آن ها به راه افتاد.
همان افراد این بار گفتند:
پیر مردی با این سن و سال پیاده و
بچه فسقلی سوار خر است،
پس احترام بزرگتر چه؟
بچه خجالت نمی کشد!
بعد از این حرف، هر دو سوار خر شدند.
باز همان مردم گفتند:
بیچاره خر، دو نفر سوار یک خرِ
نحیف شده اند، چه آدم های پستی!
ملا خجالت کشید و از خر پیاده شد،
پسرش را نیز پیاده کرد و پیاده به راه افتادند.
این بار مردم با دیدنشان به خنده
افتادند و گفتند:
آن دو احمق را ببین!
خر دارند ولی هر دو پیاده اند.

🎙دڪتر_هلاڪویی

@Hamdeli20 🌺🍃
  • ❤ 6
Older posts →

About this channel

How can I read @hamdeli20 without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for 🫂همدلی🫂: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does 🫂همدلی🫂 have?
🫂همدلی🫂 (@hamdeli20) has 7.78K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does 🫂همدلی🫂 know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →