▪️
مامانم یک هفته بعد از مرخص شدن از بیمارستان، عمو پرویز را خبر داده بود که عشقش و امید زندگیاش همینطوری الکی از دستش رفته و برای همیشه.. تنها شده
یک هفته از ترسشون من و خانم جون رو برده بودن خونه خاله که مبادا تاب نیاریم و یه جوری لو بدیم که مامان درجا سکته کنه.
توران جان فقط کنار مامان بود يادمه من و دوتا پسرا ظهر باهم غذا میخوردیم یعنی چه غذا خوردنی اونا با بچگی خودشون به زور مسخره بازی و شکلک در آوردن چند قاشق غذا به خورد من میدادند با جویدن و قورت دادن یک قاشق غذا من صد دفعه میگفتم نمیخوام ..نمیخورم.. بابام رو میخوام.. بابام.. و اشک میریختم. چه ایامی بود خوبه که گذشت زمان به داد انسان میرسه وگرنه مادر بدبخت من الان زنده نبود و من بدبخت، هم بیپدر شده بودم هم بیمادر
مامان برایم بعدها گفت که یک ازدواج ناموفق در سن ۱۸ سالگی داشته خیلی کوتاه گفت هر وقت هم که میخواستم تعریف کاملتر و مفصلتری بکنه طفره میرفت نه ول کن سارا جان این خاطرات اذیتم میکنه تکرارش، فقط بدان که ازدواج اولم با ناپختگی انجام گرفت اون من رو برداشت و به امریکا برد همه چی به من داد اِلا امنیت زندگی زناشویی. او نمیتوانست به یک زن اکتفا کنه. دست خودش هم نبود. البته در اون سالها همش فکر جدایی بودم ولی نمیخواستم درسم را نیمه کاره بگذارم چون در دانشگاه خوبی قبول شده بودم. بابای تو دوست صمیمی شوهرم بود یعنی در آمریکا با هم آشنا شده بودن. البته آن زمان اصلاً فکر نمیکردم روزی همسر بابات بشم چون او به دوستی با نادر خیلی متعهد بود یعنی امکان نداشت که به همسر دوستش نظری داشته باشه اما وقتی به ایران آمدیم و من از نادر جدا شدم از من خواستگاری کرد.
*ادامه دارد ...*
📚 داستانهای تایپی 📚
➡️ @Hamdeli20 🌺🍃
Post #269723
511
- ❤ 4