.. عروس خانم شرایط گفته شده را میپذیرید ؟
.. به مامانم و توران جان نگاه کردم چشمهای هر دوتا اشکی بود
گفتم با اجازه مادرم و مادر بزرگم و عمو پرویز که برای من پدر بوده و سایر بزرگان بعله ...
همه دست زدن و مبارک باد گفتن
بعد هم رامین بعله رو گفت حمید بلند شد و نقل و شیرینی تعارف کرد آقای نعمتی از جا بر خاست و درحالیکه کفش هایش را میپوشید برای بار دوم تبریک گفت و خدا حافظی کرد عمو پشت سرش رفت و او را بدرقه کرد
وقتی برگشت دستهایش را بهم زد و گفت خب این هم از این که از واجبات بود
===
مادر رامین سرش را نزدیک رامین برد و به زبان آذری چیزی گفت رامین هم برایش توضیح داد
ما که نمی فهمیدیم چی میگن
..رامین بلاخره همه را از انتظار در آورد
...راجع به مهریه هرچه که شما بگید اصلا حرفی نیست مادرم به رسم خود ما هدیه ای برای سارا آورده که اجازه میخواد تقدیم کنه
مادرش از داخل ساکی که کنارش گذاشته بود بقچه ترمه ای بیرون آورد رامین بقچه را گرفت و روی میز وسط اطاق آورد و باز کرد
یک قواره چادر نمازی سفید گلدار یک قواره پارچه فیروزه ای رنگ سنگدوزی شده
و جعبه ای که یک سرویس طلا در آن بود . که رامین. گفت مادرم میخواد خودش
گردنبند رو به گردن سارا بندازه
آنشب همه چیز تقریبا طبق دلخواه ما انجام شد
==
رامین دوست نداشت پیش خانواده اش بمونه هر روز به بهانههای مختلف من رو می کشونید بریم بیرون
گفتم نمیخوای خواهرت رو هم بیاری همراهان باشه میگفت نه
بعد حرف رو عوض میکرد
یک روز پرسید راستی قرار بود جریان از دنیا رفتن بابات رو برام بگی
...آره میگم
گرچه سخته برام پدرم عشقم بود
... دوازده سالم بودکه اون رو در اثر یک حادثه مرگباراز دست دادم و زندگی مان زیر و رو شد بابا و مامانم عاشق هم بودن یعنی بابای من مردی بود که هر زنی که باهاش ازدواج میکرد عاشقش میشد آخه مگه میشه آدم آنقدر خوب و مهربان پدر خوب شوهر خوب فرزند خوب پزشک خوب در هر جا و هر موقعیتی بهترین باشه به قول مادربزرگم اصلا انگار مال این دنیا نبود هرچی بود تکرار نشدنی بود پدر و مادرم صبح و عصر مطب بودند هر دو پزشک بودند و به شدت کار می کردند خانم جون مادر بابام مراقب من بود منم احساس تنهایی نمی کردم چون خونه خودمون و خونه خاله یعنی همین خونه الان مون می بینی انگار اصلاً یک خونه بود من و حامد و حمید هم با فاصله سنی نه چندان زیاد تمام روز با هم بودیم درس می خواندیم بازی میکردیم فیلم می دیدیم هرکدام از خونه ها که ناهار خوشمزه تری داشت سه تایی پای اون سفره بودیم یعنی بچگی من رو معدود بچه ای داشت .
*ادامه دارد ...*
📚داستانهای تایپی📚
➡️ @Hamdeli20 🌺🍃
Post #269606
627
- ❤ 9