داستان شب :
*آدم برفی (2)*
نویسنده : _شهپر تواضعی_
*قسمت نهم : ⬇️*
رامین توى تاكسى با نگاهى غمگين بيرون را نگاه مى كرد در حاليكه ميدانستم حواسش به خيابان و مردم نيست و جاى ديگرى را سير ميكرد. حتما در همان زمانها بود كه معتقد بود همه مشكلاتش ريشه در آن دارد.
دستش را گرفتم رامين جان برگشت
....عزيزم يك كم سعى كن بى خيال گذشته باشى باور كن من را كه مى بينى وقتى
بابام تصادف كرد و از دنيا رفت فكر مى كردم همه چيز برايم تمام شده. همه چيز
مامانم را دوست داشتم اما بابام فرق میکرد اون نه تنها پدرم كه رفيقم دوستم همه زندگيم بود
تا به الان هم كسى رو مثل اون نديدم اما خدا نخواست كه سايه اش با لاى سر زندگيم باشه. زندگى بازيهاى زيادى داره
تو با ازدست دادن پدرت خيلى ضربه خوردى ميدونم ولى توانستى خودن را جمع كنى مى توانستى يك ادم لا ابالى و بيكار بشى اما چه كار كردى بدون كمك هيچ
كس خودت را به اينجارسوندى توى شهرى مثل تهران آنهم براى پسرى كه در
محيط روستا بزرگ شده خيلى خطرات هست تو بدون بزرگتر و بدون حامى تك
و تنها خودت را بالا كشيدى حالا بايد به جاى غمگين بودن به داشته هات فكر كنى گذشته هر چه بوده الان تو كجا قرار دارى؟ ها ؟؟
بعد بازويش را فشردم و نزديك گوشش با خنده گفتم حا لا هم خدا يك زن گل مثل من سر راهت گذاشته
لبخند بى رمقى زد و دو باره نگاهش را به بيرون بر گرداند
گفتم رامين جان حا لا از اين حرفها كه بگذريم يك مراسمى هست كه خانواده من توقع دارند اجرا بشه
تاكسى نگه داشت هر دو پياده شديم گفتم بيا تو بايد با مامانم و عمو پرويزم صحبت كنى كمى من ومن کرد
گفتم بيا اين ديگه جاى حرف ندارد هر خانواده اى يك رسم و رسوماتی داره بالاخره مامان از قبل خبر داشت يعنى خودش از من خواسته بود ترتيب اين ملاقات را بدم. اول به خاطر آمدن خانواده اش میخواستم تلفنی بهش بگم حالا چه بهتر
که خودش آمد. ___
رامين رو به مامان و عمو كرد هر چى شما بگيد من حرفى ندارم خانواده ام هم همينطور عمو گفت ممنون پسرم حالا كه پدر ومادرت آمدند همين فردا به اتفاق آنها تشريف بياريد كه هم خانواده ها با هم آشنا بشن و هم باالاخره شرط وشروط هايى كه
لازمه گفته بشه وخطبه عقد خوانده بشه البته این کار باید خیلی زود تر انجام می شد حالا هم بد نشدکه خانواده ات اومدن در حضور اونها انجام میشه
در ضمن سالنى را كه شما پيشنهاد كرده بودى به اتفاق لیلا جان
اشاره به مامانم كرد رفتيم و ديديم جاى مناسبيه دو نوع غذا هم كافيه
نمیخوايم اسراف بشه درست مى گم لیلاجان؟
.. بعله کاملا این رو مامانم گفت
در ضمن كارتها را هم نوشتيم و پخش كرديم به اميد خدا همه چيز رو براهه فقط شما بگيد ما فردا چه ساعتى منتظر مادر و بابا باشيم
رامين گفت هر ساعتى كه براى شما منا سبه
.. باشه ساعت پنج که من عاقد رو که البته غریبه نیست یکی از همسایهها ست ومن باهاش آشنا هستم از قبل دعوت کنم
....باشه پس پنج بعداز ظهر مادر خدمت هستيم
توران جان رفت توى آشپز خونه و با يك ظرف كشك بادمجون كه بسته بندى كرده بود آمد به سمت رامين
پسرم امشب وظيفه ما بود كه از خانواده شما پذيرايى كنيم ولى ميدانستم چون
خسته راه هستند معذب ميشن يه كمى غذا آماده كردم انشاالا خوشتون بياد
رامين با شرمندگى گفت مادر شرمنده كرديد ممنون سپاسگزارم
و همين طور كه كفشهايش را مى پوشيد باز مشغول تشكر كردن بود
رامین با خانواده اش در یک ردیف نشستند
یک جورایی برای همه آنها دلم می سوخت میدانستم که هیچ کدام راحت نیستند
عمو که مثل همیشه خوب بلد بود هر مشکلی را بایک جمله حل کنه
گفت خب ما زودتر از اینا منتظر دیدن شما بودیم بهر حال بریم سر اصل مطلب بهتره
بعد صحبت مهریه را کرد گفت کی داده کی گرفته رو همه بارها شنیدیم ولی خب جزو رسوم ماست من به جای مرحوم پدر سارا دارم نظر میدم حتی اگر خود سارا هم بگه نه من میگم بعله مهریه حتما باید باشه
بعد ساکت شد و نگاهی به قیافهها کرد بعد ادامه داد مهریه دختر ما کمتر از هزار سکه نیست
سرها همه پایین بود فقط غزال بود که بادهانی باز به عمو نگاه میکرد
عمو ادامه داد برای بقیه رسوم من دخالت نمیکنم هرجوری که بچه ها
بخوان لباس وطلا وغیره هم دیگه این زمان گفتنی نیست
زنگ در به صدا در آمد عمو گفت من باز میکنم آقای نعمتی برای خواندن خطبه عقد اومده
آقایی تقریبا مسن وارد سالن شد همه به احترامش از جا بلند شدیم
بعد از پذیرایی مختصری که از او شد شروع به خواندن خطبه کرد و طبق رسوم به من رو کرد.
Post #269605
318
- ❤ 4