داستان شب :
*آدم برفی (2)*
نویسنده : _شهپر تواضعی_
*قسمت هشتم : ⬇️*
....خب دیگه کار تعطیل.
بنشنید نفس تازه کنید چیدن لباسها توی کمد و بعضی کارهای خرد وریز هم باشه خودشون انجام میدن
سینی چای توی دست خاله بود که رامین از در آمد هاج وواج به هرطرف سر
میکشید وهی تشکر میکرد
توران جان یک مشت اسفند ریخت توجااسفندی ودوراطاقها چرخاند بخصوص
دور سر رامین. اولین بار بود که توران جان وخاله. رامین را می دیدند معلوم بود.
شدیدا جا خوردن توران جان هی میگفت ماشاله ماشاله خدانگهدارت باشه ودود
اسفندرافوت میکرد به سمت اون
ازاینکه پسندیده بودنش قند توی دلم آب شد اصلا کی بود که رامین را ببینه
و نپسنده و ماشاله نگه. مگه از حسودی باشه
رامین همه وسایلش رو در خانه قبلی جا گذاشته بود
فقط کتابها لباس ویک کمی خردوریز های دیگه روآورده بود قرار عقد رو برای پانزده روز بعد که یکی از اعیاد مذهبی بود گذاشتیم
خونه ام قشنگ شده بود خونه من باورم نميشد خانواده ام باوجودنارضايتى
ازانتخابم چقدرسليقه بكار برده بودند
چقدر خرج كرده بود مامان بيچاره ام. همشونو بغل كردم
.... الهى فداى همه تون بشم عزيزاى دلم مامانم اشك توى چشماش
ميدرخشيد بيچاره هزارتادليل براى افسردگى داشت ميدانستم دلش ميخواد
حنابندون وبعله برون داشته باشم دلش ميخواست خانواده داماد دورو برم بپلكند
ونازم رو بكشند ولى كو ؟ كى جرات داشت ازرامين سراغ اونها رو بگيره ؟ بعيد
نبودتاريخ عقد راهم بهشون خبر نده
عموپرويز بايك جعبه شيريني آمد بارامين خيلي دوستانه برخورد كرد
....به به آقاداماد گل چه عجب ما شمارو زيارت كرديم مباركه به پاى هم پير بشيد ايشاله
رامين هم خيلى گرم احوالپرسي کردو بخاطر زحمتهاى عمو تشكر كرد
مامان دوباره يك سينى چاى ريخت ودرجعبه شيرينى رو باز كرد
غيراز مامان همه اولين بار بود رامين را ميديدن
تقريبا جلسه آشنايى ميشد اسمشو گذاشت
عمو گفت خب رامین خان، خانواده كى به سلامتى ميان؟
ما ميخوايم زود تر زيارتشون كنيم
..ميان همين چند روز آينده خدمتتون ميرسند
..خب خب بسيار عالى اونها هم بايد عروسشون روببينند
خداالهى عمو رو عمر بده همه كارها رو بادوتا جمله حل ميكرد حالاديگه رامين مجبور بود خبرشون كند
آقا رحمان و مادر رامین و غزال کوچکترین خواهرش وقتی از
راه رسیدن.رامین خونه نبود .هول شده بودم
خودم هم نمیدونستم چرا؟
مادرش نمیتوانست فارسی صحبت کند.ولی غزال و پدرش تبریک گفتند و سراغ رامین را گرفتند.
گفتم نمیدانست شما کی میرسید بیرون کار داشت. زود بر میگرده. مادرش بغلم کرد و به ترکی چیزهایی گفت
بعد گریه کرد.و با دستمال ململ سفیدبزرگی بینی اش را پاک کرد شربت و میوه آوردم.
فقط شربت را خوردند.مادرش صورت زیبایی داشت البته پر از چین و چروکی که
مناسب سنش نبود.ریز اندام و کمی کوتاه قد بودچشمهای غزال شبیه رامین بود.
ولی با پوستی سفید ولطیف
آقا رحمان گفت بسلامتی مراسم کیه ؟گفتم پنچشنبه .یعنی پنج روز دیگه سری
تکان داد.خیر باشه.خیر باشه.
غزال با دهانی باز نگاهم میکرد.هر طرف می رفتم نگاهش با من بود
رامین که در را باز کرد هر سه نفر بلند شدن ایستادند .رامین سلامی کردبعدخیلی شل وول با نوک انگشت
با آقا رحمان دست داد و رفت روی مبل نشست.مادرش بلافاصله رفت
پایین پایش نشست و شروع به بوسیدن دست و زانوی او کرد.دوباره دستمال
بزرگش را درآورد و اشکها و آب دماغش را پاک کرد
رامین با اکراه دستی روی سر او کشید.و به ترکی چیزی گفت که او فورا بلند شد.و
روی مبل کنار رامین نشست.رامین حتی غزال را نبوسید
مانده بودم بعداز شش سال خانواده اش را دیده .یعنی میشه ؟اینها چه خطایی ممکنه کرده باشند؟آقا رحمان سرش پایین بود
و تسبیح می انداخت وذکر میگفت
من آماده رفتن شدم رامین هم بلند شد .گفتم تو. دیگه نیا .جوابم را نداد.جلوتر من از در بیرون رفت
.دوباره مادرش و غزال را بوسیدم
میخواستم جبران بی محلی رامین را بکنم.ولی آخه چه جوری؟
گفتم فردا دوباره میام
باید قفسه هارو بچینم.شما چیزی لازم ندارید.غزال گفت ممنون داداش رامین
خودش هست بعد .با خجالت سرش را پایین انداخت
توی دلم گفتم .این دادش رامین که من میبینم.جز اخم وبی محلی نباید انتظار
دیگه ای ازش داشته باشید.ازپله ها به سرعت پایین آمدم
رامین دم در ایستاده بود گفتم این بیچاره ها تازه آمدن بیا بریم یکم خرید کنیم.
چیززیادی توی خونه نداریم
گفت لازم نیست غذا این دورو بر زیاده
نمیخوام تا خودت نیومدی اجاق گاز و وسایل دست بخوره.
ای وای رامین این چه حرفیه ..وسایل مال هردوی ماست بزار بیچاره ها راحت باشند
دستم رو فشرد ومن را به سمت یک تاکسی که به اشاره اوتوقف کرده بود برد
رامین توى تاكسى با نگاهى غمگين بيرون را نگاه مى كرد
*ادامه دارد ...*
📚داستانهای تایپی📚
➡️ @Hamdeli20 🌺🍃
Post #269536
751
- ❤ 9