...مامان. مامان. من رو نگاه کن خونه توی همین شهر خراب شده است
آژانس هست. وسایل عمومی. مترو.
برگشت صورتش خیس اشک بود
...مهم افکار معیوب این پسره است بعد بادهن کجی گفت. بهش احترام بزار
داره دامادت میشه. بهش محل سگ نمیگذارم از عهده تو دیونه بر نیامدم این کار
راکه دیگه میتونم بکنم. .باشه برید اصلا هردوتاتون برید گم شید
اشک مثل سیلاب ازچشماش میریخت خدایا چه کارکنم میترسیدم بهش نزدیک
بشم دور وایساده بودم وهی التماس میکردم مامان جان مامان خوشگلم. فایده
نداشت اداو اصول نبود باتمام وجودش زارمیزد دست از سر سیب زمینی ها هم
برنمیداشت بااون چاقوی قصابی. پوست های کلفت کلفت میکند. میگفتم الان دست خودش رو تیکه پاره میکنه
منم چمباتمه زدم وسط آشپز خونه به گریه کردن.
...مامان جونم مامان خوشگلم حق باتوست بخدا. من چقدر احمقم. غلط کرده
این رامین خر اصلا میگم بره پی کارش. هرچی توبگی بعد جرات پیدا کردم
کردم بلند شدم از پشت بغلش کردم صد تا مثل اون فدای یک تاراز موهات
آرام چاقو رااز دستش گرفتم پاشو من پوست میکنم میخوای چی درست کنی خانم دکتر
با گریه گفت. قیمه. بعد بی اختیار زد زیر خنده. هردو باصورتهای خیس از اشک مثل دیوانه ها میخندیدیم.
عموپرویزرو به ناچار واسطه کردم
...عمو جون ماهمه حرفها روزدیم هرچه گفتم رامین نه نگفته حالا مامان داره
سراینکه خونه ات باید دورنباشه ببین چه قیامتی میکنه عمو جونم بدادم برس Shahpar: گفت دخترم ببین مهم نیست خونه کجا بگیرید یاچقدر مامانت رو ببینی اصلا خیلی از
دخترها بعداز ازدواج میرند. شهردیگه یاحتی خارج از کشور مهم اینه که تو
بااین آدم که افکاراین چنینی داره چه میکنی. مامانت که میگه این آدم بیماره
خب همه چیزهم گواهی میده که دست خودش نیست حالا دکترومشاور وغیره
هم نظر خودشون رودادن ولی چیزی که هست توباید خودت روبرای یک زندگی
متفاوت آماده کنی جوانها امروزه سالم سالم میرندزیر یک سقف بعداز مدتی
ناسازگاری پیدا میکنند
این بنده خدا که همین الانش ناسازگاری باهمه داره باخانواده اش با مردم
باخود تو
حالااین دارو ها چقدرمیتونه مشکل رو حل کنه دیگه فکرما قد نمیده
من مادرت رو راضی میکنم که رضایت بده شماهرجایی که صلاح میدونید خونه بگیرید
اما توهم برو به حرفهای من فکر کن ببین توان این جورزندگی رو داری؟
....چشم فکر میکنم شماهمین امشب بامامان حرف میزنید؟
سرش راتکان داد
...میزنم میزنم ای.....پدر عشق بسوزه
دوان دوان آمدم خونه مامان حموم بود میخواستم تا بیرون نیامده خونه باشم
وقتی هم که عموتلفن زد مخصوصا گذاشتم مامان خودش گوشی رو برداره . .
مامان باخاله وتوران جان یک طرف نشسته بودند من وعمو هم طرف دیگه
عموگفت سارا جان من باهرسه تای اینهاصحبت کردم همه ما فکروذکری نداریم
جز خوشبختی تو همه حرفهایی هم که لازم بود گفته شده توخودت فکرهات
روکردی ؟
بله عمو من خودم راآماده کردم اگر بامن پیش مشاور ودکتر نمی آمد به مامانم هم
گفتم این ریسک رو نمیکردم ولی وقتی که دکترمیگه این بیماری قابل علاجه خب دیگه.
مامانم چرانارحته؟ تازه ما چند ماه دیگه باید از تهران بریم رامین بایدطرحش رو
هرکجاکه تعيين کنن براش بگذرونه. حالا چه اهمیتی داره خونه مادور باشه یانزدیک
...خب پس شما خانمها باید به نظر سارا احترام بگذارید دیگه هی سنگ نندازید
چون تصمیم گرفته شده به جاش بفکر یک خرت وپرتی براشون باشید من هم با
ماشینم در اختیارتون هستم
ته دلم هرچی دعابلدبودم به جان عمو کرد م هیچکس نمیتوانست اینجوری من
نجات بده گرچه میدانستم مامان به اجبارونارضایتی موافقت کرده ولی بهر حال
همین که چیزی نگفت. خیلی بود
ازفردا مامان باخاله وتوران جان دست به
کارشدن هرچه میگفتم وسایل رومختصر بگیرید گوش مامان بدهکار نبود میگفت
من یک پولی کنارگذاشتم باید درست و تکمیل هرچه لازمه تهیه کنم
هرچی میخریدندیکراست میفرستادند همون خونه که رامین اجاره کرده بود
منم اعلام کردم که اصلا ازمن نخواهید که نظر بدم من سلیقه هرسه تای شما رو قبول دارم
بلاخره. ضمن دوهفته کارخرید تمام شد وهمه به اتفاق رفتیم که لوازم رو بچینیم وبقیه کارها!
۰وقتی همه چیز سر جاش قرار گرفت
مامان کارتن لوازم چایخوری رو باز کرد
*ادامه دارد ...*
📚داستانهای تایپی📚
➡️ @Hamdeli20 🌺🍃
Post #269450
631
- ❤ 6