داستان شب:
*آدم برفی (2)*
نویسنده: شهپر تواضعی
قسمت پنجم: ⬇️
پسرها اینجور رابطه رو نمیخواهند که دختری بیاد و فقط خرج روی دستش بزاره دوست نازنین من که خیلی هم هوای رامین رو داشت میگفت نامزد عزیز من یکی دوماه صبرکردآخرش گفت نمیخوای قبول کنی که پسرودختر بایدهمه جوره باهم باشند تاهمدیگررودرک کنند بلاخره هم بدون اطلاع خانواده صیغه خواندیم یعنی رفتیم محضرومن صیغه یکساله اون شدم مهریهام هم یک دانه سیب بود که توی خیابان نصف کردیم وخوردیم بعدازیکسال تازه خانواده.اش آمدن خونه ما یعنی مثلا خواستگاری وبعدهم عقدکردیم البته هرشرطی اونها گذاشتنوهرچی
اونها گفتندآخه چارهای نداشتم چون هم دوستش داشتم هم درحقیقت زنش بودم
اصلا خوشایند خانوادهام نبود پدرم که بعدازاون مشکل قلبی پیدا کرد مادرم
بیچاره فقط گریه میکرد ومیگفت چرا خودت رو اینقدردست کم گرفتی الان هم
که میبینی باید تامدت نامعلوم خونه بابام باشم چون پیمان دنبال کار میگرده
ولی کو کار؟ کو پول اجاره خونه؟
بعدهم اضافه میکرد حالا برو قدر این رامین روبدان بااینکه عاشقته ومیدونه توهم چقدردوستش داری به اصول اخلاقی بیشترازتو پای بنده دوروزخیلی سخت رو بااین افکار گذراندم رامین محاسنی داشت که میدانستم کمترمردی توی این زمانه داره وقتی فکرمیکردم که صدای آرام ونجیبش رو دوشب هست که نشنیدم قلبم ازسینهام بیرون میزد. میگفتم خدایا اون حالا چه حالی داره؟ اون که فقط وفقط منوداره حالاتوخلوت غریبانه خودش چه فکرهایی که نمی کنه بلاخره عشق پیروز شد ومن که به قول مامان شکل وقیافهام مثل معتادهای درحال ترک شده بود باخودم گفتم نمیتونم. نه نمیتونم به مامان گفته بودم که قراره هردوتامون بیشترفکرکنیم اون بیچاره هم ته دلش امیدوار بود که من دیوانه یکدفعه عاقل از اطاقم بیام بیرون وبگم تمام شد همممممه چیز تمام شد واوهم شروع کنه به پختن نذریهاش ودادن صدقات وچه میدانم هرنذرونیتی که دراین مدت کرده
وقتی بعداز ۴۸ساعت چهره آرام من را پای میز شام دید باچشمهایی پراز تمنای جواب به من خیره شد.خب؟؟
خب چی؟؟
خوشحالی الحمدلله؟
لبخندی زدم وبااشتها ران مرغی راکه دستم بودگاززدم. چراخوشحال نباشم، مامان به این گلی دارم. بعدملچ ومولوچ ران مرغ رامثل آدمهای قحطی زده کاملا پاک ولخت کردم بیچاره داشت بایک عالم انتظار نگاهم
میکرد وقتی حس کردم که ممکنه الان لنگه دمپاییاش رادر بیاره وبکوبه توی
فرقم گفتم درضمن تصمیمم را هم گرفتم
..خب ؟؟
...مامان من بدون رامین نمیتونم میفهمی ن، می، تو، نم، باشم. این لب کلام. با غیظ بشقاب نیم خورده اش را برداشت ورفت سمت آشپزخانه. میدانستم توی دل مهربونش داره چی میگذره ولی حتی جرات نکردم برم دنبالش ونازش کنم وبگم غصه نخوره
جای خالی بابام را بیشتراز همیشه حس میکردم
ایکاش بودی باباجونم میرفتی آرومش میکردی یا اصلا یک راه حل دیگه ای
پیش پام میگذاشتی. حتما توراه حل داشتی میدونم که داشتی.
نمیدانم اسم مشاور را کی توی دهن مامان انداخت. حتما کار عمو پرویز بود بلاخره رامین یکروز زنگ در خونه ما روزدوبا رنگ ورویی زرد ودستی که فنجان چای به طور محسوسی در آن میلرزیدداشت تلاش میکردکه باکلماتی مناسب ازمامان بخواد باازدواج ما موافقت کنه. مامان راحتش کردوگفت ببینیداحتیاجی نیست راجع به خودتان توضیحی بدید، چون دخترم آنقدر بامن صمیمی هست که راجع به شماچیزی را نگفته نگذاشته شماهم حتمادرباره او وزندگی ما هرچه لازمه میدونید
الان هم متاسفانه زمانه طوری شده که بچهها خودشون تصمیم میگیرند.
من بعنوان مادر فقط یک خواسته دارم اون هم رفتن شما دوتا پیش یک مشاوره چون مسلما کسی که بیطرف وآگاه به مسایل این چنینی باشه بهتر از من مادر یاحتی خود شما میتوانه نظر درستی بده
همین. من به خاطر فقدان همسرم الان بار سنگینی را روی دوشم حس میکنم خواهش میکنم هم خیال خودتان وهم. خیال من را راحت کنید.
من ورامین درآن ساعت تنها مراجع خانم دکتر بودیم مشاورراعمو پرویز پیدا کرد
وقت هم برایمان گرفت من که این کار را بی معنی میدانستم چون تصمیم خودم
راگرفته بودم
خانم دکتر جوانتر از اونی بودکه فکر میکردم ابتدابامن به تنهایی صحبت کردهمه چیز راازسیرتاپیازبرایش شرح دادم اوهم هی یادداشت کرد بعد رامین را صداکرد نیم ساعتی هم بااو حرف زد آخرسر هردوتایمان مثل بچه مدرسهایهایی که منتظرنتیجه امتحان هستند روبروی خانم دکترنشستیم واوخیلی رک وراست نتیجه رااعلام کرد
ببینیدشمادارید فقط براساس عشق زندگی تان را پایه ریزی می کنیدهمین، وگرنه ازنظر فرهنگی که بسیارازهم دورید حالا این عشق تا کی دوام بیاره معلوم نیست ازدواج فقط پیوند دوتا انسان نیست پیوند دو خانواده است. نمیشه خانواده را حذف کنیددر فرهنگ ما این جورازدواج ها ناپایدارند
Post #269266
590
- ❤ 5