داستان شب :
*آدم برفی (2)*
نویسنده : _شهپر تواضعی_
*قسمت چهارم : ⬇️*
چشم بازکردم دیدم. همه چیزم شده... عشقم.. امیدم .هوای نفس کشیدنم دلیل زندگیم
هرچه خودم راشماتت میکردم بیفایده بود. میدانستم اصلا به هم
نمی خوریم. خصوصیات اخلاقیش رامیدیدم. ناهمگونیش با فرهنگ خانواده ام.
وهمه تفاوت های غیر قابل انکاروبزرگ. بینمان. را امابازدنبالش بودم. بی اختیارودیوانه وار ___
ازجاش بلند شد دوباره هاله غم چشمای قشنگش رو گرفته بود برق اشک توی
چشماش درخشید. سارا توبه من دروغ میگی. این برام قابل تحمل نیست تواصلا عشق رونمیفهمی بعدچشمهاش رو باپشت دست فشرد
دستش راگرفتم
....کم چشمهات رو فشار بده ...من ؟ من عشق رو نمی فهمم؟
.من هرکاری که میکنم فقط برای اینه که تو حساس نشی .
.....می خوای من حساس نشم. ؟ دروغ نگو گولم نزن فوقش ناراحت میشم. به
جهنم. . بزاراز غصه بمیرم ولی گولم نزن اگربدانم که تو خونه خاله ات هستی.
ممکنه ناراحت بشم. حتی عصبانی بشم ولی اعتمادم به تو. .. رو. ازدست
نمیدم از حالا دیگه توهرچی بگی. من خاک بر سر میگم داره دروغ میگه.
اشکهاش سرازیر شده بود خدا یا چکارش کنم کشیدمش یک گوشه خلوت تر
.... رامینم. عشقم بعد دستش رو بوسیدم اشکهام روی دستش می چکید
.... باشه چشم به خاک بابام دیگه همه چی رو میگم ولی آخه. تو. .تو....وضعیت
من راهم درنظر بگیر .من یعنی. یعنی ... باهمه قطع رابطه کنم ؟ آخه خانواده ام
نمیگن دختره دیوانه شده؟
...... راست میگی. اصلا همین فردامیام پیش مامانت. میام خواستگاری
...خواستگارى؟
....رامين جان اين كاردرحال حاضر چه دردي روازمادرمان ميكنه ؟
...آها حتمامامانت گفته كه جوابش چيه دیگه درسته؟
...نه مامانم موافقه كه اول بين خود ماهمه چيزحل بشه
...خب چه جوري من كه ميگم سعي ميكنم يواش يواش حساسيتم رو كمتر كنم
توهم همكاري كن دروغ نگو من را تحريك نكن اين جوري ميتوانيم باهم به تفاهم برسيم مگر بقيه چه جوريند يعني هيچ اختلاف عقيده اي باهم ندارند؟
...دارند همه دارند ولي اختلاف داريم تااختلاف اگرسر هركار كوچيك تواينقدر
عذاب بكشى يااصلاسعي كني كه به من هيچي نگى ولى ازدرون داغون بشى
این
كه اسمش زندگى نميشه بلاخره ياتوبايد داغون بشى يامن درست نميگم؟
...ببين سارا من آدمى بودم مردم گريز مخصوصا از زنهاكه هم بيزاربودم هم به
اونها بی اعتماد بودم هم تصميم داشتم هرگزهرگز زنى راوارد زندگيم نكنم براى
خودم هم دليل داشتم حالا فورا نپرس چرا
تاتوپيدات شدتوآنقدرساده وصميمى برخوردكردى كه يكدفعه به خودم آمدم ديدم
توى يك رابطه باور نكردنى ولى دلچسب گير كردم
عشق روهیچ وقت تجربه نکرده بودم تومزه اش رابه من چشاندی بایک زن راه
رفتن حرف زدن صمیمی شدن راتجربه نکرده بودم تویادم دادی مثل بچه من را
پابه پابردی وازدنیای خودم بیرون کشیدی ولی نخواه که بکلی شخصیت من رو ویران کنی
ویک آدم جدیدی مطابق میل خودت بسازی اونجوری بدان که بامن خوشبخت
نمیشی یعنی درکناریک مترسک هیچ کس خوشبخت نمیشه وقتی میگم تغییر
میکنم یعنی تا این حد. که میبینی من الان همان رامین شش ماه قبلم؟ ولی آن
زیروروشدن بکلی یک آدم دیگه شدن. را به همان دلایلی که گفتم نه بخواه نه
منتظرش باش
باهمه عشقی که بهت دارم ولی برو چند روز فکرکن حتی تماسمون را به حداقل
میرسانیم حتی تلفنی طی این چند روز باهم حرف نمی زنیم میخوای باخانواده
بادوستات باهرکس صلاح میدانی مشورت کن ویک نتیجه کلی بگیر حساب یکی
دوروز نیست حساب یک عمره ...بعدبه من بگو من را این رامین را که میبینی باهمین
تغییرات کوچیکی که مسلماخواهم کرد میپذیری ؟ میخوای ؟ طاقت داری؟ به
پاش بشینی ؟یانه؟ . این ترم خوشبختانه ترم آخره امتحانات که تمام بشه
اگر جوابت منفی باشه من میرم، نمیگذارم هرروز بادیدن من اذیت بشی
دستش را دقایقی توی دستم گرفتم این گرما این تماس به من زندگی میداد با این
همه گفتم باشه هردوتامون چندروز ازهم دور باشیم فاصله بگیریم موافقم ....
باپسرهای زیادی دوست شده بودم دوستی های ساده ای که اغلب به پیشنهادرابطه
نزدیکتر از طرف آنها میانجامید که من اصلا اهلش نبودم و معمولا ختم دوستی همین جا بود.
من هم شانه بالا میانداختم و میگفتم به جهنم برای رفتن هیچ کدام حالم بد نشد غصه نخوردم گریه نکردم چون چیزی که بین من وآنها بود عشق نبود
فقط احساس خوشایندی بود ازاینکه همرنگ جماعت هستم با یک پسر سینما میرم گردش وگاهی دختروپسر دسته جمعی کوه. وازاین قبیل چیزها ولی متاسفانه پسرها اینجور رابطه را نمیخواستند دلم میخواست یکی پیدا میشد مهلت میداد حداقل یکسال به همین صورت باهم باشیم
*ادامه دارد ...*
📚داستانهای تایپی📚
➡️ @Hamdeli20 🌺🍃
Post #269165
596
- ❤ 7