رنگ از روی بوم پایین چکیده بود و کف سالن را پوشانده بود. تمرین از صبح شروع شده بود؛ موسیقی، حرکت، رنگ و قدمهایی که مدام تکرار میشدند. اما امروز چیزی فرق داشت. هر بار که موسیقی قطع میشد، او چند ثانیه همانجا میایستاد و به ردپاهای رنگی روی زمین نگاه میکرد. زیر یکی از ردپاها، جای کوچک و کمرنگی بود که فقط خودش میدانست از کدام روز مانده، روزی که کانورسهایش را جا گذاشته بود و با پاهای برهنهْ رنگی به خانه بازگشته بود. آخر شب، در سالن خالی ؛ ملودی On the Nature of Daylight آرامآرام محو شد و تنها چیزی که روی صحنه ماند، رد قدمهای رنگی بود؛ و جای خالیِ پای برهنهای که دیگر کسی به آن توجهای نکرد.
-آبنبات آلبالویی
