گاهی آدمی شبیه شهری میشود که سالهاست باران به خودش ندیده، خیابانهایش هنوز بوی روزهای دور را میدهند و پنجرههایی که زمانی رو به زندگی باز میشدند، حالا تنها انعکاس آسمانی خاکستری را نگه داشتهاند؛ شهری که کسی از ویرانیاش خبر ندارد، چون هنوز چراغی در یکی از کوچههای دور روشن مانده است، هنوز صدای قدمهایی از میان سکوت عبور میکند و هنوز جایی، پشت تمام درهای بسته، چیزی از زندگی اصرار دارد که تمام نشود. شاید افول همیشه شبیه خاموشی نباشد؛ گاهی فقط آرامتر شدنِ نور است، محو شدنِ تدریجیِ رنگها، و فاصلهای که آنقدر آهسته میان آدم و چیزهایی که زمانی دوستشان داشت شکل میگیرد که هیچکس متوجه لحظهی رفتن نمیشود و شاید بعضی چیزها قرار نیست نجات پیدا کنند؛ قرار است تنها برای مدتی کوتاه، پیش از آنکه در سکوتِ خودشان محو شوند، زیبا بمانند.
-آبنبات آلبالویی
