و اینکه یه مرده وقتی پشت سرم بود و داشتم قفس نوشابهها رو مرتب میکردم بهم گفت ببخشید آقا اینا چنده؟ وقتی برگشتم دوتا دستش رو گذاشت روی دهنش و گفت من واقعا معذرت میخوام
وقتی یادداشتهام راجع به احساساتم تبدیل شده به نوتهای کد یکسری مسائل ریاضی، وقتی دیگه چهارخونه و راهراه نمیپوشم، وقتی دیگه تایمم رو با هیچ ورزشی نمیگذرونم، وقتی حتی دیگه رفیقی هم ندارم که بخوام باهاش تفریح داشته باشم، وقتی دیگه هیچ احساسی رو مثل قبلاً حس نمیکنم، وقتی منی که به همه اعتماد داشتم الان فکر میکنم همه دروغ میگن چه انتظاری میتونید داشته باشید؟