ای سرافیل قیامتگاه عشق
ای تو عشق عشق و ای دلخواه عشق
من میان گفت و گریه می تنم
یا بگریم یا بگویم چون کنم
شهر هم همرنگ او شد اشک ریز
مرد و زن در هم شده چون رستخیز
آسمان می گفت آن دم با زمین
گر قیامت را ندیدستی ببین
عقل حیران که چه عشق است و چه حال
تا فراق او عجب تر یا وصال
با دو عالم عشق را بیگانگی
اندرو هفتاد و دو دیوانگی
سخت پنهانست و پیدا حیرتش
جان سلطانان جان در حسرتش...
مولانا_جلال_الدین
مثنوی_معنوی
دفتر سوم
Post #389206
19