سینه ام خانه ی او باد که جانانه شود
آتش عشق رخش پرتو کاشانه شود
تن چه باشد که نثار قدمش خواهم کرد
جانم از پیش رود تا پی جانانه شود
اشکم از دیده چو شمعی که بسوزد همه شب
می چکد تا که به سودای تو پروانه شود
ناشناس آمده ام تا که پناهم بدهی
گر تو در جان نگری با همه بیگانه شود
هر چه اندوخته ام هیچ نبود این همه عمر
بگذارید که عقلم سوی میخانه شود
توبه کردم نروم سمت کسی بار دگر
مگر آن باده که هر شب سوی خمخانه شود
هر چه گفتند و نوشتیم به آخر نرسید
چاره اینست که دفتر همه شکرانه شود
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
شاید این قصه به دوران تو افسانه شود
#مهناز_یونسی
مشاعره با حافظ جانم
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت ..
http://t.me/gonbade_davvar
Post #76076
82