خودبسندگی حقوق و قطع رابطهٔ آن با واقعیت📌 بخش اول؛ گزیدهای از گفتار دکتر تقیزاده:
«هگل در رساله «اساس آلمان» پس از نقدهای مفصل به حقوقدانان، عبارتی کلیدی را به کار میبرد:
«گویی شعار حقوقدان آلمانی این است که بگذار عدالت اجرا شود، حتی اگر آلمان نابود شود.»منظور هگل از «عدالت» در اینجا، تناسب درونی احکام حقوقی با یکدیگر و با مصادیقشان است، بدون آنکه به واقعیت بیرونی توجهی شود. حقوقدان آلمانی در کار خود چیزی کم ندارد: قانون را میفهمد، انسجام قوانین را رعایت میکند و پیوسته احکام جدید صادر میکند. او حتی برای وقایعی مانند غارت امپراطوری یا زد و بند یک ایالت با قدرتی خارجی، میتواند توجیهات و احکام حقوقی بیابد. هگل در اینجا وضعیتی را به نقد میکشد که من آن را «
خودبسندگی حقوق» مینامم. در این وضعیت، حقوقدان معیار صحت کار خود را در خودِ علم حقوق جستجو میکند. اگر از او بپرسید قانون را از کجا آوردهای، میگوید: از علم حقوق. موفقیت را نیز در انسجام بخشیدن به قوانین میبیند. در چنین شرایطی، حقوق در عین پیشرفتن، محیط پیرامون خود را از دست میدهد.
هگل این پدیده را «
دولتِ در پندار» (State in thought) مینامد. حقوقدان درگیر یک بازی طولانی و پیچیده از فرآیندهای قانونی میشود که هیچ تماسی با واقعیت ندارد. جهان و زمان در حال حرکتاند، اما فعالیت حقوقی در مسیری موازی و جدا از سامان جامعه به کار خود ادامه میدهد. هگل مثال میزند که تشریفات امپراطوری آلمان، تفاوت چندانی با دوران شارلمانی(صدها سال قبل) نکرده است، اما آن امپراطوری با آن جوهر و واقعیت دیگر وجود ندارد. نتیجهٔ نهایی این وضعیت آن است که آلمان دولت ندارد، اما هیچکس این را نمیداند. چرا که حقوقدانان با فعالیت مستمر خود، این واقعیت را پنهان کردهاند. جالب آنکه سایر بازیگران سیاسی، از جمله ایالتها نیز در این بازی همدست هستند و آن را میپسندند.
حال پرسش اصلی این است:
قانون چگونه میتواند با «واقعیت» نسبتی برقرار کند؟ افلاطون در رساله «نوامیس» (قوانین)، که حاصل دورۀ پختگی فکری اوست، یک ایده کلیدی را مطرح میکند: «تأسیس قانون و تأسیس شهر همزادند.» شما نمیتوانید بدون فکر کردن به شهر و دیدار واقعیت شهر، قانون تأسیس کنید. قانونی که به شهر بیتوجه باشد، بازی با کلمات است و کالبدی ندارد.
اما منظور از «واقعیت» چیست؟ مگر حقوقدان آلمانی به واقعیت توجه نمیکرد؟ او به دعاوی و وقایع روزمره (واقعیات پراکنده) رسیدگی میکرد. اما واقعیتی که هگل مدنظر دارد، «واقعیت سیاسی» است؛ واقعیتی که در لحظهٔ تأسیس «کُل» یا «شهر» خلق میشود. دسترسی به واقعیاتِ اجتماعیِ پراکنده به سادگی ممکن نیست. کارل اشمیت در رساله
«آموزهٔ اساس» مثال میزند که حتی مفهومی به ظاهر روشن، مانند «خیانت به سرزمین» نیز در عمل مبهم است و نمیتوان به سادگی آن را به واقعیت متصل کرد و هیچ تعیّنی ندارد. برای مثال، قرارداد ۱۹۱۹ وثوقالدوله را در نظر بگیرید. امروز در افکار عمومی کمتر کسی در خیانت او شک دارد. اما وقتی زندگی و تفکر وثوقالدوله را مطالعه میکنید، میبینید او از جمله روشنفکرانی بود که درکی از استعمار برای پیشرفت ایران داشت. اگر به او میگفتید خائن، احتمالاً با تعجب میپرسید: «من خائنم؟» این نشان میدهد که مفاهیم حقوقی به راحتی به واقعیت الصاق نمیشوند. حقوقدان برای جبران این عدم امکان تفسیر و تماس با واقعیت، به «تفصیل قانون» (ایجاد تبصرهها و مواد متعدد) روی میآورد، اما این تلاش نیز ناموفق است. این بلای امروز ماست.
اما چگونه میتوان به واقعیت رسید؟ راه حل در بازگشت به آن لحظهٔ تأسیس است. جایی که به اشارۀ افلاطون شهر خود را مینامد؛ نامی که استعاری و مصنوعی نیست. در لحظه تأسیس شهر، یک «
واقعیت سیاسی» خلق میشود یا به عبارت دیگر قدرتی متبلور میشود. این واقعیت، مرزهای دوستی و دشمنی را مشخص میکند و به اصطلاح هگل یک «کُل» را پدید میآورد. این «حد اصیل» که در لحظه خلق کلیت سیاسی رخ داده، دروازه ورود به «واقعیات» پراکنده است. قانون تنها زمانی معنا مییابد و دستش به واقعیت میرسد که از آن واقعیت سیاسی بنیادین استقبال کند. اگر دست قانون از دست شهر (به معنای آن کلیت سیاسی) جدا شود، به تشریفات و بیهودهگویی تبدیل خواهد شد.
#قانون
#قدرت
#نشست
#مدرسه_فلسفه_و_سیاست
📎متن کامل گزارش نشست را در
اینجا بخوانید.
🔸️مدرسه فلسفه و سیاست ایران
ایران را بیندیشم...
@goftaresiasi