کنار پنجره میشینم، یه کوسن رو پشتَم میذارم و لم میدم. اون یکی رو هم توی بغلم میگیرم و به بیرون نگاه میکنم.
باد درختها رو تکون میده. آسمون نیمهابریه و گاهی چند قطره بارون با باد به پنجره میخوره. صدای کلاغها میاد؛ کلاغها رو دوست دارم. نگاهم بین شاخههای درخت دنبالشون میگرده. سیاهیشون توی آسمون خاکستری قشنگه، مخصوصاً وقتی بال میزنن و توی باد دور میشن.
لیوان چای داغم رو بین دستهام میگیرم و یه جرعه مینوشم، در حالی که هنوز صدای کلاغها از دور میاد.
من از این لحظه های ساده کنار پنجره بیشتر از هرچیزی لذت میبرم...
Post #92
178

- 😍 4
- 🕊 2