آفتاب ظهر پاییز با ابرای کوچیک توی آسمون بازی میکنه؛ یه لحظه آفتاب به زمین میتابه، یه لحظهی دیگه پشت ابرا محو میشه. انگار خورشید هم دلش میخواد با پاییز قایمباشک بازی کنه. نسیم خنکی بین شاخههای درختا میپیچه و برگهای زرد و نارنجی رو آروم روی زمین میرقصونه.
روی تنهی یکی از درختا، گربهای نشسته و با چشمهای کنجکاوش به اطراف نگاه میکنه،انگار اونم غرق تماشای بازی خورشید و ابرها شده. گاهی سرش رو بالا میگیره و به آسمون نگاه میکنه و گاهی چشمهاشو نیمهباز میکنه و از گرمای ملایم آفتاب لذت میبره. چند تا برگ خشک از کنارش پایین میافتن و اون بیتفاوت، دمش رو آروم تکون میده؛ انگار هیچ عجلهای برای رفتن به جای دیگه نداره.
همهچیز یه جور قشنگی آرومه ، صدای خشخش برگها، نسیم خنک پاییزی و گربهای که روی تنهی درخت نشسته و تماشاگر این لحظههای کوتاهه. انگار زمان برای چند لحظه آهستهتر میگذره تا زیبایی این فصل رو بیشتر حس کنیم. پاییز، با تمام سادگی و سکوتش، بلده چطور از یه ظهر معمولی، یه قاب رؤیایی بسازه. 🍂🐈☀️
Post #86
79

- 😍 2
- 🕊 1