در نقطهای از جغرافیا ایستادهام؛ تنها، بیکس و بیپناه...
مگر از این زندگی چه چیز عجیبی میخواستم که نشد؟
زندگیای پایینتر از حد نرمال، آرزوها و رؤیاهایی که به هیچ بدل شدند، خستگیِ گذراندن روزهایی که انگار هیچوقت به پایان نمیرسند و بدشگونیِ بیانتهایی که گویی دست از سرم برنمیدارد...
روزهای خوش را به خاطر نمیآورم؛ شاید چون هیچوقت وجود نداشتند.
انگار سرنوشت چنین رقم خورده بود که تمام روزهایم را با حسرتِ گذر بیهودهی عمر به شب برسانم؛ بیآنکه زندگی را آنگونه که آرزو داشتم، تجربه کرده باشم.
غمِ عمیقِ زندگینکردن، تا ابد بر قلب و روحم سنگینی میکند. در بختِ سیاه خود، حتی کورسویی از امید و روشنایی نمیبینم.
بااینهمه، هنوز در گوشهای از دلم امیدی هرچند کمرنگ زنده است؛ امید به روزی که زندگی روی خوشش را به من نشان دهد، رنگ خوشبختی را بر روزهایم بپاشد و پیش از آنکه جوانیام به پایان برسد، فرصت چشیدن طعم شیرین جوانی را داشته باشم.
و من همچنان، با تمام خستگیها و ناامیدیهایم، به خود امید میدهم؛ به امید روزی که دیگر حسرتِ زندگیکردن را نخورم...
به امید روزی که نوبت من هم برسد؛ روزی که بخندم، ذوق کنم، خاطره بسازم و بیدغدغه، زندگی را زندگی کنم...
به امید روزی که بالاخره بتوانم دخترانه زندگی کنم. 🖤
روزم مبارک... 🥀
Post #73
141
- 🕊 3