چاره ای غیر ِاز رها کردن
وقت افتادن از درخت نبود
زندگی هیچ مثل این لحظه
پیش چشمان برگ ،سخت نبود
بر بلندای شاخساری دور
در پناه درخت بود و جهان
زیر پایش نشسته بود و دریغ
خبر از هر چه داشت غیر خزان
غرق رویای خویش بود و بهار
می گذشت از کنار شاخه و برگ
می رسید ان طرف به تابستان
کم کمک روزگار شاخه و برگ
برگ رویای دور دستی داشت
منتظر بود و چشم ها بر در
می گذشتند در حوالی کوچ
اخرین روزهای شهریور
دسته های کلاغ را می دید
که پراکنده ،قارقارکنان
لانه می ساختند با هیجان
روی دستان شاخه های جوان...
عاقبت صبح سرد پاییزی
امد و قصه را به دست گرفت
برگ بر خود چو بید می لرزید
دلش از هر چه بود و هست گرفت...
زندگی راه خویش را می رفت
می دوید اسب وحشی اش در باد
زرد می شد جهان کوچک ابر
آرزوها یکی یکی بر باد....
وقت افتادن از درخت رسید
آخرین برگ زرد هم افتاد
برف بارید در تمامی باغ
قصه پایان گرفت و رفت از یادددد
#آذر_حسینی
برای برگ هااا
پاییز
@ghazal_vareha