Post #5001
105
ولی، فکر میکنید نوشتنِ این متنها از کجا به ذهنم رسید؟ بله. از جمعهای خانوادگی! از حرفهای مادربزرگم، که میگفت قفسههای گوشت و مرغ خالی نمیشوند. همان قفسههایی که روزی مردم برایشان سر و دست میشکستند. و حالا تا سیاُم ماه پر میمانند و بوی گند همهجا را برمیدارد. آن روز به این چیزها فکر نکردهبودم. تنها چیزی که به مادربزرگم گفتم این بود که مردم توانِ خرید ندارند. که دیگر جانمان بالا میآید اگر برخی چیزها را تهیه کرده و بخریم. اما اگر به آن شب بازمیگشتم، به او میگفتم؛ «از طاعون نباید ترسید. از ویروسی باید میگریختیم که ماههاست سفرههایمان را دربرگرفته! ویروسی که به سفرههای معمولیِ آدمها حمله کرد و خالیشان کرد. مانند هیتلری که آسایشگاهها را تخلیه کرد تا برای سربازانش فضایی باشد. بله، ما باید از همهی اینها میترسیدیم.» فقط، ماندهام که آن ویروس چرا چنین میکند. چرا زورش به سفرههای پلاستیکی رسیده! سفرهی خالی از خوراک به چه دردش میخورد؟
- ❤ 3
- 👀 1