۵.
فشار گاهی در حملِ چیزی نبود. در ارقامی بود که پشتسرهم ردیف میشدند.
مردِ میانسال عینکش را به چشم زد. بیتوجه به زجههای او، بسته را برداشت و عددِ فضایی را خواند! چشمانش چهارتا شد. شاید هم هشتتا و شاید آنقدر زیاد که قابلشمارش نبود. بسته از دستانش اُفتاد. اما صدایی نشنید و با خود گفت، شاید قلبش بود که هُری پایین ریخت. نوهاش به سمتش دوید و شلوارش را چسبید. از او میپرسید؛ «اون چیه؟» مرد بسته را به قفسه برگرداند و در جوابِ نوهی کنجکاوش گفت؛ «خوردنی نیستن بابا.» و بهسرعت عینکِ کذایی را از روی چشمهایش برداشت! بینایی در اینجا کارایی نداشت.
Post #4974
228
- ❤ 5
- 💘 1