Post #5065
106
امشب، همراهِ خانواده داشتیم قسمتِ شصتوهشتمِ سریال مسافران را میدیدیم. و راستش را بخواهید، آخرین بخشهای این قسمت نظرِ هر سهمان را جلب کرد. که بهرام در موردِ انسانها حرف میزد. از این بابت که انسانهای خوب و صادق، بازندگانی اند که در نهایت شاید نسلشان منقرض شود! شاید زیرِ انتظاراتِ جامعه دفن شوند و انسانهای حیلهگر و گرگمانند، روی قبرشان راستراست راه بروند! کسی چه میداند. تمامِ اینها را که شنیدم، پوزخندی زدم و خطاب به پدرم گفتم؛ «میبینی؟ راست هم میگوید! سرشت بشر را قابیلگونه بافتهاند. حتی اگر دلنشین باشد. یا دوستداشتنی و مهربان.» نمیدانستم به چه فکر میکند. و من هم ادامهی حرفهایم در ذهن و افکارم زمزمه شد. که «گرگزاده بودن بد نیست! اتفاقا بهنظرِ من اینکه زندگیکردن در جامعهی انسانی را بلد باشی عینِ هنر و مهارت است! اما، چیزی که بد میدانم این است که، تو در برابرِ عزیزانت نقابِ گرگ را نگهداری! بازهم مکار باشی و با همان حیلهها سرِ عزیزانت را شیره بمالی. این است که کثافت و لجنزار است!» پس، گرگ باش. اما فقط برای زیستن. برای دوامآوردن و تنفس میانِ جوامع. برای منقرض نشدن. ولی در کنارش، آدمیزاد هم باش! اینبار برای عزیزانت. برای آنهایی که دوستشان میداری و دوستت میدارند.
- ❤ 5