۱.
یخ، بوی ماندگی میداد و آنها، ناامیدی!
زُل زده بود به هیاهوی انسانها. که هرروز بیرمغتر پیش میرفتند و او میانِ مرداب تنها میماند. مردابی که انگار بلعیدن را بیش از باتلاقها بلد شده بود! دستی را دید که بالا رفت و نامش را خواند. از بستهی کنارشاش بود. چشم چرخاند و سر تکان داد. شنید؛ «میبینی؟ راهِ نگاهشون هم کج نمیشه!» و او در خود فرو رفت. میانِ بستهای که شاید تا چندروزِ دیگر به زبالهدان محکوم میشد! همانجایی که پدرومادرش را بردند. کشانکشان. و آنها خواستند که منتظر بماند. که تاب بیاورد. در انتظارِ خانهای عطرِ او بپیچد درونش.
Post #4970
114
- ❤ 6
- 🔥 1
- 🐳 1