Post #4935
193
میدانید به چه اندیشیدم؟ که رابطهی عاطفی، یا حتی رابطهای که دوستانه و عادی باشد، مثلِ آشپزیست. مثلِ غذایی که باید بابتش ساعتها بالای اجاقگاز بایستی، گرما را تاب بیاوری که درنهایت لقمهای خوشمزه از آن را بگذاری در دهانت. طعمش بپیچد زیر زبانت و تو را سرِ کیف آورد! و از شما میپرسم که فکرمیکنید چهچیزی این پروسه را لذتبخشتر و دوستداشتنیتر کند؟ بله. صبر و حالِ خوبِ دل! اینکه با اَخم و تَخم نروی سراغِ آشپزی و یا ورود به رابطهی عاطفی و احساسی. که اگر با یک حالِ بد پیش بروی، نه تاب و تحملش را داری و نه عشقی که بخواهد دلت را گرم کند. تو هستی و اجباری که زبانت را به نیشِ مار شبیه میکند. نیشی که حتی نمیگذارد مزهی غذا را بفهمی! همهی طعمها را میزداید و تنها تلخیِ زهر را نگه میدارد. و شاید همان جانت را بگیرد! تنفر را در وجودت رشد دهد و تو بیزار شوی از هرچی آشپزی و رابطه و عشق است در دنیا!
- ❤ 8
- 🔥 3
- 🐳 3