TGViewer
«غریق!» «غریق!» @gharighll · 2.39K subscribers
Post #4834 161
«غریق!» با تنهایی‌ام کیف می‌کنم. تنهایی همه‌ی سوراخ سُنبه‌های ذهنم را حفظ شده بود‌. آن‌قدر که دیگر با دیدنِ هرچیزی چشمانش گرد نمی‌شد. انگار که شناخته بودَم! و می‌دانست چه احوالی دارم و میان چه روزهای سیاهی دست و پا می‌زنم. خستگی‌ام را که می‌دید، می‌پرسید: کِتری را…
با تنهایی‌ام، یا بهتر است بگویم با حضورِ خود کنارِ خودم کیف می‌کنم! هر سه‌شنبه، بین دوکلاسی که صبح دارم، می‌روم به جایی که ما در دانشگاه سلف می‌نامیمش. البته که بیشتر نامِ سلف را یدک می‌کشد و شبیهِ یک رستورانِ سرراهی در جاده است. از آن‌هایی که نه‌ می‌توانی بگویی سقفی بالای سر دارد و نه می‌توانی بگویی بی‌در و پیکر است. اما، با تمامِ مجهول‌الهویه بودنش، دلِ ما دانشجوها را بُرده. حال، نمی‌دانیم این دوست‌داشتنی بودنش بابتِ خودش است یا حسی که استراحت‌کردن و آسوده‌بودن به آدمیزاد می‌دهد. مشخص نیست و شاید باید برای این موضوع، پرس‌و‌جویی از دانشجوها شود. و خوبی‌اش این است که اگر از من بپرسند، تکلیفم را می‌دانم. در موردِ من، گزینه‌ی هیچکدام وجود دارد. چرا که من آنجا آسوده نیستم. آسوده بودنم به مکان و جغرافیا وابسته نیست. به حضورِ شخصی وابسته است که خودم، من می‌ناممش. که همواره دارمش. البته اگر روزها و شب‌هایی که می‌رود روی اعصابم را فاکتور بگیرم! اما هست و خودش هم می‌داند که این بودنش را به‌تازگی فهمیده‌ام. پیش از این نه به چشمم می‌آمد و نه دلم می‌خواست چشمم به جمالش بیفتد. انگار که دشمن‌های قسم‌خورده‌ی همدیگر باشیم. آن‌قدر از تنها شدن با او هراسان می‌شدم که گاهی، به هر ریسمانی چنگ می‌انداختم، حتی اگر تقلایم مرا بیشتر در این باتلاقِ چرک‌آلود فرو می‌بُرد. شاید بپرسید، چه شد که حالا این حس را نداری؟ راستش، نمی‌دانم چه زمانی دست دوستی به سمتش دراز کردم. یا چه وقت پرچمِ صلح را برافراشتم و او نفسِ راحتی کشید. تنها چیزی که به‌ آن آگاهم، حسِ خوبی‌ست که کنارش دارم! که لبخندهایش حالم را بهتر می‌کند و به‌این‌خاطر، سعی می‌کنم بیشتر بخندانمش. پلک که می‌بندد، فکرمی‌کنم چه مژه‌های زیبایی دارد و شاید باید بیشتر آرامَش کنم! بیشتر آسودگی ببخشم به زندگی‌اش و او بابتِ تمام این‌ها، بگذارد مژه‌هایش را بشمارم. کتاب که می‌خواند، دلم سُر می‌خورد زیر ورقه‌های کتابش و او لمسش می‌کند. و جالبیش این است که او نیز قلبم را می‌بیند. میانِ تمامِ واژگان و روایت‌های جالب‌تر، توجهش را جلب می‌کند و او، زُل می‌زند به بطن‌هایش که بالا و پایین می‌شد. حرف که می‌زد، صدایش را دلربا‌تر می‌شنیدم. و با خودم می‌گفتم، چه‌چیزی تغییر کرده بود که او آن‌قدر جذاب‌تر به نظرم می‌آمد؟ از خودش پرسیدم که تغییری رخ داده؟ سر به جهت مخالف تکان داد. خندید و زمزمه کرد؛ «آدمیزاد که عوض شور، که زیر و رو شود، همه‌چیزش تغییر می‌کند! حتی شاید نانِ لواشِ سر سفره‌اش را سنگک ببیند و بیشتر حالش سرِ جا بیاید.» حرفش را که شنیدم، لبخندِ عمیقش به چهره‌ی من نیز سرایت کرد. به زبان راندم؛ «دقت کرده‌ای که این روزها جایِ اخم و تباهی، لبخندهایمان مُسری شده؟» و دیدم که قهقهه زد. فکرکردم، امروز هم توانستم بخندانمش!
  • ❤ 8
More from @gharighll
  1. Oct 13, 2026پلک بستم. این روزها میانِ مرگ پرسه می‌زدم. میان ارواحی که شاید زنده به گور شدنشان را از چش…
  2. Oct 13, 2026(خواستم این بین بگم که، واقعا دوست‌دارِ شماها و حضورتون هستم! واقعا ذوق می‌کنم وقتی می‌بین…
  3. Oct 13, 2026فقط خودتی که زندگیت رو زندگی می‌کنی!
  4. Oct 13, 2026دیروز روی یک صندلیِ زرشکی نشسته بودم و به یادِ میا افتادم! چه‌قدر این زن را دوست‌دارم و چه…
  5. Oct 13, 2026راستش، من نمی‌تونم آدم‌ها رو صرفاً با چندتا ویژگی ظاهری توی ذهنم جا بدم. برای من، جذابیت ا…
  6. Oct 13, 2026و من چندروزِ پیش سرِ یکی از کلاس‌هایم، وقتی به موضوعِ ابراز احساسات رسیدیم گفتم، آدمی که ب…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →