Post #4864
225
«غریق!» و امشب، میخواهم کمی از خیال بگویم! از رویابافیهایی که میتوانستند جانِ به لب آمدهی آدمی را به قلب بازگرداند. و قلب را چنان گرم کند که در جایِ خود بجنبد و به تپیدن بیفتد! چشم میبندم. دستانی از خاک برمیآید و کسی در اعماقِ ذهنم زمزمه میکند؛ «فکر میکنی…
پلک بستم. این روزها میانِ مرگ پرسه میزدم. میان ارواحی که شاید زنده به گور شدنشان را از چشمِ من میدیدند. اما فکرمیکنم که آنها بیش از اندازه بیمنطقاند. میپرسید چرا؟ چون آنها خود آگاهیای از شکلشان نداشتند. از اینکه چطور دیده میشوند و شاید اگر روبهروی آینه میایستادند، ذرهای ماهیتِ وجودیشان را میشناختند. دریغ که نافِ آدمیزاد را با هراس بُریده بودند. ترسِ از خود و معرفتِ با خود! صدای او در سرم میپیچید. که پروندهها را از کِشوها خارج میکرد و میان زمین، پخشوپلا. ذهن هم که انگار لالمونی گرفته بود و اختیار را کتبسته تحویلِ آن لعنتی داده بود. فریاد کشید؛ «خاک بر سرِ شما آدمها که انقدر شلختهاید! چرا خاطرهی هفتسالگیات در پوشهی دوازدهسالگیست؟» زبان به کام چسباندم. میگفتم حرفم را میفهمید؟ خیر. اینها مگر میفهمیدند مفهومِ غریبهبودن با خود چیست؟! ساکت ماندم تا کارهایش را بکند. تا همهچیز را بهم بریزد و عقدههایش را بر سرِ ذهنِ سیاهبخت خالی کند. عضلاتش را کِش داد و گفت؛ «شما آدمها به دردِ لایِ جرز دیوار هم نمیخورید. همهچیزتان نامرتب است. مُردم و زنده شدم تا بتوانم پروندههایت را راستوریست کنم!» و من فکرکردم که اگر از دستِ او و غرزدنهایش خلاص میشدم، میتوانستم تخت بخوابم. پس از چندثانیه، حسش کردم. که نگاهش چرخید روی مانیتور و افکارم را خواند. افکاری که به ذهنِ بینوا مخابره میشد. ولی، کجا مانده بود! گوشهی اتاق در خود مُچاله شده بود که مبادا ترکش های آن شخص متلاشیاش نکند. دیدم که از سرِ آن دود بلند شد. نگاهِ شاکیاش ذهن را هدف گرفت. ذهن به تتهپته افتاد و او یقهاش را چسبید؛ «همش تقصیرِ توست! همهاش تقصیرِ شما بیمسئولیتهاست که اینها همهی عمرشان را خوابند!».
- ❤ 6
- 💘 1