Post #4532
117
چندروزِ پیش به پدرم میگفتم، گاهی در کارِ آدمها میمانم. در اینکه فرزندآوری برایشان کاریست که میتوانند مثل نقل و نبات انجام دهند، اما فرزندپروریِ درست خیر! انگار که پاهای ذهنشان کرخت شده و افلیج گوشهای میافتند. به پدرم میگفتم که من به عنوانِ کسی که گربه دارم، همیشه سعی میکنم حواسم به شور و شرّیِ بچم باشد. که ذوقش با رفتارهای نادرستِ ماها کور نشود، بازیاش عقب نیفتد و نوازشها و محبتهایش فیالفور اجرا شوند. و بهقولی تلاش میکنم همین گربهی عزیزِدلم را، که جانم به جانش بند شده، کیف کند و در بهترین فضا و محیط پرورش یابد. اما ما انسانها چطور؟ کودکمان که بازی میکند و کیفِ دنیا را، یک پسگردنی میزنیم و میفرستیمش گوشهی پذیرایی، چندبار هم بچهی همسایهها را میزنیم توی سرش که متین است و کاری به کار کسی ندارد. و این میشود تربیتِ فرزندمان! که بچگیاش را به حالِ خود رها کند. نفهمد ذوق چیست و چطور حس میشود. و از همه مهمتر، متوجه نشد خودش کیست! احساساتش چیست و چطور باید ابراز شوند! و هزار آسیبِ دیگر که میتوانیم به جانِ بچهمان بیندازیم. آنقدر که نفسش را ببُرد!
- ❤ 5