Post #4425
372
دختربچهای را در واحد دیدم. نشسته بود و درسِ چهارم کتابِ فارسیاش را بلندبلند میخواند. نگاهش کردم. آنقدر این صحنه برایم دلانگیز و دوستداشتنی بود که بارها و بارها پلک زدم و خیرهاش ماندم. انگار که بخواهم همهچیز را در ذهنِ لعنتی ذخیره و ثبت کنم. چشمانش میان جملات میچرخید و چندثانیه یکبار به پنجرهی کنارش نیز سرکی میکشید. او میخواند و خورشید به پشتِ ابرها میگریخت. و آفتاب بر نامِ درسِ او سُر میخورد؛ «آوازِ گنجشکها».
- ❤ 6
- 💘 2
- 🔥 1