مردی لاشه سگ خویش را در قبرستان مسلمین مدفون ساخت.
مردم وی را بگرفتند و زدند و نیمهجان نزد قاضی بردند.
قاضی فرمان به سوزاندن وی داد.
مرد گفت اگر قاضی اجازه دهد سخنی دارم که بگویم.
قاضی رخصت داد.
مرد گفت چون اجل این سگ برسید امری عجیب رخ داد.
یعنی سگ بناگاه زبان باز کرد و چون آدمیان سخن گفت.
مرا سوگند داد و وصیت کرد که کیسهای زر از نیاکانم به من رسیده که آن را در جایی پنهان کردهام.
به آنجا برو و کیسه را بردار و پس از مرگم مرا در گورستان صالحان دفن کن و نیمی از آن زر را به قاضی بسپار تا در امورات خیر صرف کند و مرا به دعای خیر یاد فرماید تا گناهان من بخشیده شود. من نیز چنین کردم و اکنون آن کیسه زر نزد من است.
قاضی به طمع زر گفت این حیوان بیشک از نوادگان سگ اصحاب کهف بوده و خاک کردن او در گورستان منعی ندارد.
سپس قاضی به طمع نیمه دیگر زر به مرد گفت آن سگ مرحوم در باره نیمه دیگر زر چه گفت؟
مرد که دیگر خیالش از بابت آزادیش و نجات جانش راحت شده بود گفت به این محل که رسیدیم سگ دیگر رمقی برایش نمانده بود.
در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود به من گفت مرا در این محل دفن کن ولی مراقب باش که زر را به قاضی این محل نسپاری، چون وی مردی سستایمان است و میترسم این زر را نیز چون وجوه دیگری که گرفته خرج خودش کند و بار گران گناهانم همچنان بر گردن من بماند.
این مثل را در مواردی مشابه این حکایت استفاده میکنند.
@gerabatmanai