یوسف در کوه آرارات 🌷
داستانی از زلزله سلماس/بخش دومیوسف به محوطه کلیسا رفت و ناگهان لوسیک را دید که در حال آبیاری باغ و گلهای کلیسا بود..
حیرت زده بود و چیزی که چشمانش میدید را باور نمیکرد، آخرین بار او را سالها پیش در سلماس دیده بود..
- 'آیا این واقعا لوسیک است؟ باید بروم نزدیکتر و بپرسم..'
یوسف میخواست به سمت لوسیک برود ولی نمیدانست چگونه نزدیکتر شود. مردد بود که چه بگوید؟!.. لوسیک غرق در آبیاری گُلها بود. او که دختر کشیش بود، با معصومیتی جذاب، لباسی ساده بر تن داشت.
چهره دوران کودکی او با چشمان و ابروهای زیبا، بینی و لبهایش زیبایی او را فریبنده کرده بود، زیبایی فرشته مانند، آماده حرف زدن، آماده کمک کردن..
با تردید به سمتش رفت و دستانش را به پهلو گرفته و گفت:
- 'ببخشید شما لوسیک پطروسیان سلماس هستید؟ من یوسف همکلاسیات هستم، از دوران مدرسه.. اگر خاطرتون باشه؟!. تمام راه را برای دیدن تو آمدهام..'.
لوسیک روی صورتش قرمز شد و آب دادنش به گلها را قطع کرد و دستش را بسمتش دراز کرد. او از این ملاقات و دیدار پس از سالها بسیار هیجان زده بود و با صدایی نفس گیر اما دلنشین گفت:
+ 'چقدر دوست داشتنی است که اینجا هستی. چه خوب که اومدی و منو پیدا کردی. چطور اومدی؟ خیلی تغییر کردی.. تو الان مردی شدی.. نمیتونم باور کنم.. بریم خونه؛ بیا بریم پیش پدر و مادرم.'
صبح یکشنبه بود و مردم به کلیسا میآمدند. پدرش در حال آماده شدن برای خطبه بود و فرصتی برای ملاقات وجود نداشت. لوسیک خودش پیش پدرش رفت و اجازه گرفت تا آن روز را با یوسف باشد و شهر را به او نشان دهد. لوسیک در مدت کوتاهی برگشت، لباسی شبیه یک عروسک مسحور پوشیده بود. سپس آنها برای دیدن شهر بیرون رفتند.
یوسف گفت: 'مرا به بهترین و عاشقانه ترین نقاط ایروان ببر'. میخواست زیباترین نقاط شهر، حومه شهر و مزارع اطراف را ببیند و با حضور لوسیک زیبایی این حس برایش دوچندان شود. میخواست در اردیبهشت زیبا و در دامان طبیعت بهاری با او صحبت کند، زیر سایه درختان بید، در میان بوتههای آویزان، در میان گلهای زیبا.
آنها رفتند و زیباترین نقاط را پیدا کردند، جایی که پرندگان در طبیعت از حضور آنها استقبال میکردند. زیر درخت بیدی نشستند. لوسیک صدای شیرینی داشت و به طرز دلپذیر و عاشقانهای شروع به خواندن چند آهنگ دلربا کرد.
یوسف با اینکه بخوبی ارمنی متوجه نمیشد ولی گوش میداد و از ریتم صدای شیرین و نازک لوسیک لذت میبرد.
آنها آنقدر به هم نزدیک و عزیز بودند، انگار یک روح در دو بدن هستند. یوسف به دو زیبایی اعتقاد داشت: زیبایی در انسان و زیبایی طبیعت. باد خنکی که از شمال میآمد و همه چیز را تازه میکرد، سعی میکرد جای خود را به تخیلاتش بدهد و بخشی از احساساتش را با آن سرازیر کند.
لوسیک گفت، عمویش کشاورز است و در آن نزدیکی مزرعهای دارد که او قبلا به مزرعه میرفت و در خرمن کوبی و برداشت به عمویش کمک میکرد.
رابطه نزدیک آنها بسیار نزدیکتر و شیرینتر شده بود. یوسف در ذهنش بود که او را تا آخر عمر با عشق، رفاه و رضایت همراه خود داشته باشد.
اما بین آن دو مشکلی بسیار بزرگ وجود داشت، آنها نمیتوانستند ازدواج کنند. آنها معتقد به دو مذهب مختلف بودند. لوسیک ارمنی و دختر کشیش بود، یعنی مسیحی بود و یوسف هم مسلمان بود و مؤمن.
بنابراین آموزههای بسیار سخت ادیان به آنها اجازه نمیداد که به هم عشق ورزیده و زندگی کنند. آنها نمیتوانستند یکی باشند مگر اینکه یکی قربانی شود و به دین دیگری بگراید. هر دو به خدای همیشگی و قادر مطلق و تنها خالق جهان و انسان ایمان داشتند. اما نمیتوانستند یکی باشند. آن دو نزد عموی لوسیک رفتند و لوسیک یک کار موقت و یک سرپناه برای یوسف در مزرعه ترتیب داد. او قرار بود سیب بچیند، به عمو کمک کند و برای غذا و سرپناه مثل یکی از اعضای خانواده باشد. یوسف از این پیشنهاد استقبال کرد و به شغلی دست یافت. لوسیک نزد پدر و مادرش برگشت.
بعد از مرگ خانواده یوسف در زلزله، حالا زندگیاش تغییر کرده بود. لوسیک به او خیلی نزدیک بود. با او مهربان بود. هر روز برای صحبت کردن نزد او میآمد.
دیدار و گفتگوهای آنها معمولاً حوالی غروب آفتاب بود، وقتی که روزِ کاری و مسئولیتها به پایان رسیده بود. وقت صحبت و تماشای غروب میشد و زیباترین احساسات بین آنها جاری بود.
یک روز لوسیک در حالی که گریه میکرد نزد یوسف آمد. چشمان دوست داشتنیاش پوشیده از اشکهای زیبایی بود که مانند مروارید بر روی صورتش میریخت..
✅
@Geologsoftware-اختصاصی▫️دانشگاه تهران، زمستان ۱۳۸۳
▫️پایان بخش دوم-ادامه دارد🟢