خم شد و لالهای به رنگ قرمز برداشت که به تازگی غنچه کرده بود🌷. گفت: این لاله زیبا را به کشتی خواهم برد. این نشانه زندگی و رفاه خواهد بود.
در حالی که لالهاش را خیلی نزدیک به خودش گرفته بود و بالاتر میرفت، لحظهای ایستاد. روز رو به پایان بود. برگشت و به پایین نگاه کرد. منظرهای پانوراما، منظرهای از چشم پرنده، کوه مقدس از هر طرف توسط دشتهای سرسبز احاطه شده بود. به بالا نگاه کرد، میتوانست آسمان زیبا و آبی با چند ابر سفید روان که با عجله به سمت راست و چپ میرفتند را ببیند.
ذهنش غرق در خاطراتش بود.
لالهاش را در دست گرفته بود. گروهی از پرندگان را دید که در آن ارتفاعات پرواز میکردند، کنار هم بودند و با هم آواز میخواندند. غروب آفتاب را در دروازه بهشت جشن میگرفتند. تماشای آنها اشک یوسف را درآورد.
او آهنگهای شیرین مادرش، خواهرانش و لوسیک محبوبش را به یاد آورد.
آفتاب غروب کرده بود و هوا تاریک شده بود. گرسنه و ضعیف بود و از این سرگردانی و کوهنوردی لاغرتر شده بود. بازیهای سرنوشت گیجش کرده بود.
هنوز در گفتن اینکه به کجا تعلق دارد تردید داشت. هنوز تردید داشت که بداند زبان مادریاش چیست و سرزمین مادریاش کجاست. در صعود طولانی به کوه لباسهایش پاره و برخی از اعضای بدنش کبود شده بود و خونریزی داشت. تاریکی آمد و دید او را مخدوش کرد. دیگر نمیدید. دیگر تپهها، سایهها، مزارع و کشاورزان را نمیتوانست ببیند. دیگر از زندگی خبری نبود.
با لاله در دستش به زمین افتاد.🧎➡️ نمیتوانست بیشتر از این پیش برود. با صدایی لرزان گفت: 'ای خدای مهربان، آیا این آخرین سقوطه؟ این آخرین شوک زندگیمه؟ این پایان داستانه؟'. صورتش به سوی دروازههای بهشت برافراشته شد. با دو دستش لالهاش را گرفته بود و تقدیم میکرد و لبخندی بر لبهایش نقش بسته بود🧖. پاها را به نشانه پیروزی از هم باز میکند و در برابر عظمت بیپایان خداوند سرتعظیم فرود میآورد.
پایان@Geologsoftware
▫️ چاپ شده در نشریه پژوهش ادبیات معاصر جهان (پاییز و زمستان ۱۳۸۳)، دانشگاه تهران، جاوید قیطانچی
ترجمه اختصاصی با اختصار Geologsoftware