آسمان را خانهٔ زنبور میدانیم ما
اَنجُمش را دیدههای شور میدانیم ما
نَشئِهٔ سرشار در میخانهٔ افلاک نیست
صبح را خمیازهٔ مخمور میدانیم ما
جُز فضای دل به زیرِ آسمان هر جا که هست
تنگتر از چشمِ تنگِ مور میدانیم ما
چون بُرون آرَد شرابِ لعلْ ما را از خُمار؟
خونِدل را بادهٔ کمزور میدانیم ما!
هر سُفالی را که از آبش دلی گردد خنک
بِهْ ز چینیخانهٔ فَغْفور میدانیم ما
میکشد ما را کجی در خاکوخون چون تیغِ کج
راستی را رایَتِ منصور میدانیم ما
دیدهٔ ما از رُخِ مَستور روشن میشود
چهرهٔ بیشرم را بینور میدانیم ما
گرچه ما با ماهِ کنعان زیرِ یک پیراهنیم
از حَیا خود را همان مهجور میدانیم ما!
هر که بر عیبِ کسان دارد نظر از عیبِ خویش
گر سَراپا چشم باشد، کور میدانیم ما
صائب تبریزی
دیوان صائب تبریزی، محمد قهرمان
#صائب_تبریزی
گَردواره