کلاس چهارم دیدیم
سیما قاسمی
۶ شهریور ۱۴۰۴
دست هر کدام یکی-دو تا آهنربای یخچالی بود. داشتند سعی میکردند با کمک دافعهی یکی، دیگری را هل بدهند و راه ببرند. مثل همیشه خنده و سر و صداشان هوا بود.
بهشان گفتم بیایید خودمان آهنربا بسازیم. یازده-دوازدهسالهاند. طبق معمول تا این را گفتم یکی دو تاشان گفتند: "در علوم خواندیم. باید یک آهنربا را بکشیم روی یک سوزن یا سنجاق".
گفتم اگر اصلاً آهنربا نداشته باشیم چی؟ یعنی نمیشود بدون استفاده از آهنربا، آهنربای دیگری ساخت؟ بهعادت زیر چشمی نگاهی به وسایل روی میز جلوی من انداختند، سیم و پیچ و باتری و لامپ و کلید. به تجربه میدانستند این حرف من، یعنی میشود ساخت. اما چطوری؟
تا یک سر سیم را گرفتم دستم یکی دیگر گفت: "این را هم کلاس چهارم دیدیم. میخواهی لامپ را روشن کنی. کلید را که بزنی روشن میشود". بعضی این روشن شدن را در مدرسه ندیده بودند. با کمک هم، سیم و لامپ و باتری و کلید را سرهم کردیم و دیدیم لامپ روشن میشود. گفتم ولی قرار بود آهنربا بسازیمها.
با آن چشمهای درخشان و کنجکاو بهم خیره شدند که چه میگویی. شروع کردم به پیچیدن سیم روکشدار به دور پیچ. دیگر کلاس ساکت شده بود. معلوم بود این کار را در کلاس چهارم ندیدهاند. یک سر سیمی که به دور پیچ پیچانده بودم را به باتری و سر دیگر را به کلید وصل کردم و با سیمی دیگر کلید را به باتری متصل کردم.
کلید را زدم و اتفاقی نیفتاد. یکی گفت: "وا خب لامپ نگذاشتی. میخواستی چه بشود". گفتم من ادعا میکنم این پیچ الان آهنربا شده. یکی گفت: "چطوری؟ آهنربا نداری که". گفتم خودت بیا و ببین. آمد جلو. سنجاقی را که دستش بود و قبلش داشت به آهنربایش میچسباند، زد به پیچ و چسبید! کلید را قطع کردم. گفتم سنجاق را جدا کن و نزدیک پیچ بگیر.
این لحظهها در کلاس، لحظههایی ناباند. همه سراپا چشم و گوشند و با دقت بالا و هیجان نگاه میکنند.
کلید را زدم و سنجاق خورد سر پیچ و تق صدا کرد. داد زد: "چسبید. واقعا آهنربا شده". یکییکی خواستند تجربه کنند. باز کلاس شلوغ شد. پیچ و کلید و باتری را چسباندم روی یک تکه فوم و دادم دست به دست کنند. هر کدام باید دستکم یک بار امتحان میکردند تا مطمئن شوند کلکی در کار نیست. بارها سیم قطع شد و اتصال رها شد و هی وصل کردند.
دوباره مدار رسید دست خودم. گفتم حالا دوباره خوب نگاه کنید. سنجاق را فرو کردم در فوم. چند بار با مکث کلید را زدم و قطع کردم. سنجاق هی چسبید و جدا شد. صدا داد: تق، تق، سکوت، تق.
بعد دوباره زدم: تق، سکوت، تق.
یکی گفت چکار میکنی. گفتم گوش کن. چشمهایت را ببند. با ماژیک همان تق تق را روی تخته زدم. گفت: "داری پیام میفرستی؟"
گفتم آره. اولین بار دویست سال پیش مردم وقتی فهمیدند میشود اینطوری با کمک سیم و باتری، پیچ را تبدیل به آهنربا کرد، باهاش وسیلهای ساختند تا پیام بفرستند. آن یکی پرسید: "چطوری؟"
گفتم پیچ و سنجاق پیش تو و کلید پیش من. کلید را نگاه نکن و سنجاق را ببین. تق تق را دید. گفت: "این که نشد پیام.". گفتم باهم قراری میگذاریم. اگر زدم "تق سکوت" یعنی آ. اگر زدم "سکوت تق تق تق" یعنی ب.
بعد زدم. طوری که انگار سالهاست تلگرافچی است، گفت: "گفتی آب". دوباره همهمه شد. دستگاهم خوب کار نمیکرد و سنجاق هی ولو میشد. ولی از قضا همین خوب بود. دیدند به این راحتیها هم کار نمیکند و باید دقت کنند سر اتصالها و ....
برگشتیم سر پیامرسانی. گفت: "یعنی میشود از اینجا به طبقهی بالا پیام بفرستیم". گفتم بله. این که چیزی نیست. قدیمها اینطوری به آنطرف اقیانوس پیام میدادهاند. گفت: "مگر میشود؟ میدانی چقدر سیم میخواهد؟" در صفحهی گوشیام تصویر قرقرههای عظیم سیمهای تلگراف را نشانشان دادم که صد و سی سال پیش سوار کشتی میکردند. خیلی برایشان جالب بود.
کسی نپرسید آن زمان چه باتریای داشتند. من هم حرفی نزدم.
گفتم اسم این وسیله را گذاشته بودند تلگراف الکتریکی. ازش استفاده میکردند تا پیامهای راه دور بفرستند. آخر میدانید دویست سال پیش بعضی کشورها مستعمره داشتند (چند جمله هم سوال جواب شد سر معنی مستعمره). باید از این سر دنیا خبرها را روزانه به سر دیگر دنیا میفرستادند و این وسیله کمک بزرگی بود. از ایران هم رد شد، زمان ناصرالدین شاه.
دیگر مشغول تلگرافبازی شدند. به خاطر اینکه اتصالها با نوار چسب بود مشکل داشتند برای وصل کردن سیم بین گیرنده و فرستنده*. بهشان گفتم ولی صد و بیست سال پیش تلگرافی ساختند که دیگر سیم نمیخواست. با تعجب پرسیدند: "چطوری ." گفتم خب دیگه. بروید ببینید چطوری. ساعت یازده و نیم است و باید برویم.
@goosan54
Post #314
481
Forwarded from گوسان: روایت چالشهای ارتباط علم با جامعه (سیما)