ای نام حق نیافته ره بر زبانتان
گم باد گم ز پهنهٔ گیتی نشانتان
دیوان بدنهاد و ددان درندهاید
کز آدمیّت است بری جسم و جانتان
گر در عیان بهراه خدا مینهید گام
اهریمنیست مقصد و رای نهانتان
بگریخته ز ننگ و درآویخته بهنام
وز آبرو گذشته هیاهوی نانتان
پیران فریبکار و جوانان دغلشعار
کس را امید نیست به پیر و جوانتان
جز سود خویشتن نشناسید و لاجرم
بر مقتضای سود بگردد زبانتان
هرجا که لقمه چرب و گشادهست سفرهای
چون سفره واشود بهستایش دهانتان
گویید قصّهها و سرایید نغمهها
باشد وگر تهی ز معانی بیانتان
زالی سپیدموی، بت مهجبینتان
پیری خمیدهپشت، یل پهلوانتان
گر داغ برنهد بهخر خویشتن کسی
بوی کباب میبرد از کف عنانتان
خوانندتان بهغارت مال کسان اگر
آن کیست تا کرانه کند از میانتان؟!
هر روز میهمان بهسر خوان دیگران
ننشسته میهمانی، روزی بهخوانتان
دُملابهها کنید بههرجا که طعمهایست
باشد که بهرهای رسد از استخوانتان
با دوست ناگهان چو فتاد از مقام و جاه
حیرتفزاست دشمنی ناگهانتان
از سگ فروترید به مهر و وفا ولیک
بیش است بغض و کینه ز شِمر و سنانتان
باشد اگر ضعیف و زبون خصم بینوا
ناگفتنیست شیوهٔ عاجزکُشانتان
یارب که هیچ دیده مبیناد تا ابد
بر هیچ قوم، چیرگی خونفشانتان
خلقی تباه کرده بهسودای هیچ و پوچ
شهری بهخون کشیده کران تا کرانتان
ور دید قهر و خشم یزیدی ز دشمنان
در عجز و انکسار فتد شِمرخوانتان
بس لابه سر دهد که به افسانه و فسون
ایمن کند ز خصم به خط امانتان
گردی اگر ز رهگذری بر شما نشست
از چرخ بگذرد بهتظلّم فغانتان
طوفان وگر بسیط زمین را فروگرفت
دور از شما چو بود غمی نیست زآنتان
از رنج خاکیان نفسی دم نمیزنید
امّا حدیثها رود از کهکشانتان
یار ستمگرید بههر ماجرا که ظلم
معجون سازگار دل است و روانتان
در کسب زرّ و زور بهمقصد نمیرسید
دست ستم نباشد اگر پشتوانتان
آری به آب ظلم گر آن را نپرورند
خار فساد کی دمد از بوستانتان؟!
بر جای ده زبان که شما راست کاش بود
تنها یکی و بود بهحق ترجمانتان
بازارتان اگرچه رواج است سال و ماه
غیر از متاع مکر ندارد دکانتان!
هردم بهرنگی از خُم حیلت برآورید
جنسی که مشتری نرمد زآستانتان
شب مسلمید و نیمشبان گبر و صبحدم
در حلقهٔ جهود و نصاریٰ مکانتان
با ماده همچو ماده و با نر نرینهاید
نَرمادگیست ویژهٔ دور زمانتان
ای خاکتان بهسر که در این تیرهخاکدان
بگذشت عمر بر سر سود و زیانتان
در جان نه جنبشی بهمددکاری کسی
در دل نه رقّتی ز غم بیکسانتان
پابند خودفروشی و سرگرم جاه و مال
پنداشتید باغ جهان را جنانتان
غافل که بستهاید بهزندان زندگی
آز و نیاز نیز بهین پاسبانتان
دردی اگرچه سعی طبیبان نیافتهست
در جان آزمند و تن پرتوانتان
بیدردی است آفت مردی و مردمی
ای بیخبر نشسته ز درد گرانتان
از حق بریدنی و به ناحق رسیدنی
جز این دو نکته نیست همه داستانتان
هربار روسیاهتر از بار دیگرید
چندانکه روزگار کند امتحانتان
تن دردهید خواری ایّام را که نیست
زیبندهتر ز جامهٔ ذُلّ و هوانتان
#یدالله_بهزاد
تیرماه ۱۳۷۱
@Ketab_va_hekmat
Post #508
289
Forwarded from کتاب و حکمت