TGViewer
Channel Public Channel
عصیان

عصیان

@ftsdls

گریستم :
به یاد روزی هاکه خوشبخت بودم و نمیدانستم.







ناشناس چینل/ @Rebellionbotbot
Subscribers
1.21K
Photos
358
Videos
90
Links
53

Showing posts older than #980 · Back to latest

Older Posts 15 shown
Post #978 97
بهارتون به نیکی
نوروز خجسته باد✨💛🌱
  • ❤ 4
  • 👍 4
  • ❤‍🔥 1
Post #977 101
  • ❤ 3
  • 👍 2
  • ❤‍🔥 2
Post #973 109
عیبی نداره اگه کسی بیتاب دیدنت نیست.
و عیبی نداره اگه اونقدر خسته‌ای
که از تنها بودنت خوشحالی.
بزرگسالی، داستان مزخرفیه.



تقدیم به خودم
  • ❤ 5
  • ❤‍🔥 3
  • 👍 2
Post #966 116
# استوری
مقبول شده خیلی زحمت کشیدم 😿
  • 👍 7
  • ❤ 6
  • ❤‍🔥 1
Post #959 105
# استوری رمضان
  • ❤ 6
  • 👍 4
  • ❤‍🔥 3
Post #954 105
Dear Raha,
Learning English feels like a journey through a labyrinth—twisting, turning, and full of hidden corners. Every night before I sleep, your face drifts into my thoughts, like a familiar light in the vastness of my mind.
Today, I want to share a memory with you. I went to visit my cousin in the hospital. She is so small, so fragile, lying unconscious in the ICU. The room was unbearably warm, yet a cold sorrow wrapped around me. Tears streamed down my face, blurring the dimly lit corridor as I stepped outside, leaving the heaviness of that space behind.
In the hospital courtyard, I encountered a young African couple—two doctors, a husband and wife. It was the first time I had ever seen Black foreigners up close. Their presence intrigued me, and I found myself drawn toward them, eager to speak in English. The woman, young and strikingly beautiful, introduced herself as Ruth, while her husband, Michael, stood beside her, listening more than he spoke.
Ruth’s English was captivating, her words flowing effortlessly, like poetry in motion. Her braided hair, styled in a Mexican fashion, peeked from beneath her scarf, framing her radiant face. She spoke warmly of Afghanistan, praising its beauty and resilience. With a genuine smile, she told me how honored she felt to be working in Herat, and how meeting a courageous girl like me was a privilege. She admired our hospitality, our kindness, and, most of all, the depth of our hearts.
I looked into her eyes and replied, “For me and my people, it is an honor to have a couple like you in our land. To us, race, religion, or appearance do not matter. What matters is that we share this land, this home, and this humanity. That is enough.”
As long as this window remains open, the world is with us…
— Sohrab Sepehri













رهای عزیزم،

یادگیری زبان انگلیسی برایم همچون عبور از هزارتویی پیچیده است، پر از راه‌های ناشناخته و پیچ و خم‌های دشوار. اما هر شب، پیش از خواب، چهره‌ی تو در ذهنم نقش می‌بندد، همچون چراغی روشن در تاریکی افکارم.

امروز دلم می‌خواهد خاطره‌ای را با تو در میان بگذارم. به عیادت دخترخاله‌ام رفتم. او کوچک و معصوم در بخش مراقبت‌های ویژه (ICU) خوابیده بود. فضای اتاق سنگین و گرم بود، اما سرمای اندوه در رگ‌هایم جاری شد. آن‌قدر گریستم که راهروهای بیمارستان در نظرم تاریک و محو شدند. از اتاق بیرون آمدم، دلم گرفته بود، گویی باید نفسی تازه می‌کردم.

در حیاط بیمارستان، به زوجی جوان از قاره‌ی آفریقا برخوردم؛ دو پزشک، زن و شوهری مهربان. نخستین بار بود که از نزدیک با مردمی با پوست تیره روبه‌رو می‌شدم. به سویشان رفتم و با تردید چند جمله به زبان انگلیسی گفتم. زن جوان، که «روث» نام داشت، با گرمایی دلنشین پاسخ داد. همسرش، «مایکل»، کمتر صحبت کرد، اما حضورش آرامشی در خود داشت.

روث چنان زیبا و روان سخن می‌گفت که گویی زبان انگلیسی در دهانش به نغمه‌ای گوش‌نواز تبدیل می‌شد. موهایش را بافته بود، بافت‌هایی به سبک مکزیکی که اندکی از زیر روسری‌اش نمایان بود. با لبخندی صمیمی از زیبایی افغانستان گفت، از سرزمینی که آن را خانه‌ی دوم خود می‌دانست. با افتخار تعریف کرد که در ولایت هرات فعالیت دارد و آشنایی با دختری از این دیار برایش افتخاری است. از مهمان‌نوازی و قلب‌های مهربان مردم ما سخن گفت، از گرمایی که در میان این سرزمین جنگ‌زده همچنان زنده است.

در پاسخ، با تمام احساسم گفتم:
«برای من و مردم سرزمینم، افتخار است که زوجی همچون شما در خاک ما حضور دارند. برای ما رنگ پوست، دین و مذهب اهمیتی ندارد؛ همین که در این آب و خاک هستید، همین که همراه دردها و امیدهای این مردم هستید، کافی است...»

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست...

— سهراب سپهری
  • ❤ 6
  • 👍 4
  • ❤‍🔥 1
Post #951 177
#استوری


به وقت قدیم
  • ❤ 5
  • 👍 3
  • ❤‍🔥 2
Post #950 89
سلام خدمت دوستان عزیزم
التماس دعا دارم مریض عاجل داریم 🥲🤍
  • ❤ 3
  • 👍 2
  • ❤‍🔥 2
Post #947 110
#استوری
  • 👍 5
  • ❤‍🔥 3
  • ❤ 2
Post #945 95
سبزه امسال نخود گذاشتم.
  • ❤ 6
  • 👍 3
  • ❤‍🔥 2
  • 😇 1
Post #943 122
به رهای عزیز، رمضان مبارک

می‌دانم که دور از وطن هستی، اما دلم می‌خواهد از خودم برایت بنویسم. این روزها دلتنگی، بی‌وقفه در جانم ریشه دوانده است. گاهی بی‌دلیل، گاهی با بهانه‌هایی عجیب. ثانیه‌ها را می‌شمارم تا مادرم، هما، از ایران بازگردد. دلم می‌خواهد برایش از سختی‌های روزگار بگویم، از دلتنگی‌هایی که چون سایه‌ای سنگین همراهم شده‌اند، از خاطراتی که هنوز در گوشه‌ای از قلبم زنده‌اند.

پدرم یک نجار بود؛ دستان پینه‌بسته‌اش بوی چوب و عشق می‌داد. دستمزدش کتاب و دفترچه‌های من و خواهرم بود. سواد چندانی نداشت، اما همیشه آرزویش این بود که ما درس بخوانیم، آینده‌ای روشن داشته باشیم. هر روز صبح زود برایمان صبحانه آماده می‌کرد، مرا تا مکتب کوچک سر کوچه همراهی می‌کرد و خواهرم را تا پوهنتون بدرقه می‌کرد. در مسیر، از رویاهایم برایش می‌گفتم:

«پدر، یک روز داکتر می‌شوم، به مردم خدمت می‌کنم، دردهایشان را درمان می‌کنم، و تو دیگر نباید کار کنی. فقط بنشین و نظاره‌گر موفقیت من و خواهرم باش.»

این گفت‌وگوهای هرروزه، این رویاهای مشترک، دلخوشی من و پدرم بود. اما آن روز شوم که طالبان وارد هرات شدند، جهانمان زیر و زبر شد. من و خواهرم هراسان به خانه بازگشتیم. مکاتب بسته شد، و من در سیاه‌چاله‌ی افسردگی افتادم. پدرم طاقت دیدن اشک‌هایم را نداشت؛ خودش هم با من گریست.

سال‌ها گذشت، اما آن آرزو، آن وعده‌ای که به پدر داده بودم، هرگز محقق نشد. پدر دیگر نیست، و من هنوز در حسرت تحصیل و آینده‌ای که از من دریغ شد، روزها را می‌گذرانم.

تنها چیزی که از آن روزها در ذهنم باقی مانده، این جمله است:

زن‌های غمگین، از آغاز غمگین نبودند؛
دو چیز قلب یک زن را می‌شکند:
مردی که دوستش دارد و وطنی که به او ظلم می‌کند.
  • ❤ 8
  • ❤‍🔥 3
  • 👍 2
Post #942 128
گاهی دوستاي مجازی آدم
از دوستاي واقعی عزیز تر ميشن

زمان آف و یا آنلاین بودنشون واست مهم میشه
چک کردن پروفايلشون برات مهم ترین کار ....

درد و دل کردن باهاشون حال دلت و خوب ميکنه

حرفایی که واسه گفتنش هرچی
ميگرديم تو دنیای واقعی گوشی برای شنيدنش پیدا نمی کنیم

ای تو رفیق مجازی!!!

برای من یه رفیق مجازی
یه دوست تو از دیار دوری...

اما دلامون بهم نزدیک
آنقدر نزدیک که با نگاه کردن به پروفايلت
حال اون روز تو درک میکنم،

رفيقم
واست آرزو میکنم
حال دلت خوب و جیب پر پول و
تن سالم و هرجای این زمینی
هرجای اين دنیایی
واست آرزو خوشبختی عمیق و دارم ..

رفیق مجازیم دوستت دارم



تشکر عزیز من 🥲
  • ❤ 6
  • 👍 3
  • ❤‍🔥 3
Post #941 95
ماه رمضون 😂
صرفا جهت خنده 😂♥️
  • ❤ 4
  • 👍 3
  • ❤‍🔥 2
Post #940 113
خلوت با خودم 🙂
  • ❤ 7
  • 👍 4
  • ❤‍🔥 2
Post #932 109
افطار امروز هوس ابریشم کباب کردم خدا کنه خوش مزه شده باشه 🥲🫠
  • ❤ 4
  • 👍 3
  • ❤‍🔥 1
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →