Dear Raha, Learning English feels like a journey through a labyrinth—twisting, turning, and full of hidden corners. Every night before I sleep, your face drifts into my thoughts, like a familiar light in the vastness of my mind. Today, I want to share a memory with you. I went to visit my cousin in the hospital. She is so small, so fragile, lying unconscious in the ICU. The room was unbearably warm, yet a cold sorrow wrapped around me. Tears streamed down my face, blurring the dimly lit corridor as I stepped outside, leaving the heaviness of that space behind. In the hospital courtyard, I encountered a young African couple—two doctors, a husband and wife. It was the first time I had ever seen Black foreigners up close. Their presence intrigued me, and I found myself drawn toward them, eager to speak in English. The woman, young and strikingly beautiful, introduced herself as Ruth, while her husband, Michael, stood beside her, listening more than he spoke. Ruth’s English was captivating, her words flowing effortlessly, like poetry in motion. Her braided hair, styled in a Mexican fashion, peeked from beneath her scarf, framing her radiant face. She spoke warmly of Afghanistan, praising its beauty and resilience. With a genuine smile, she told me how honored she felt to be working in Herat, and how meeting a courageous girl like me was a privilege. She admired our hospitality, our kindness, and, most of all, the depth of our hearts. I looked into her eyes and replied, “For me and my people, it is an honor to have a couple like you in our land. To us, race, religion, or appearance do not matter. What matters is that we share this land, this home, and this humanity. That is enough.” As long as this window remains open, the world is with us… — Sohrab Sepehri
رهای عزیزم،
یادگیری زبان انگلیسی برایم همچون عبور از هزارتویی پیچیده است، پر از راههای ناشناخته و پیچ و خمهای دشوار. اما هر شب، پیش از خواب، چهرهی تو در ذهنم نقش میبندد، همچون چراغی روشن در تاریکی افکارم.
امروز دلم میخواهد خاطرهای را با تو در میان بگذارم. به عیادت دخترخالهام رفتم. او کوچک و معصوم در بخش مراقبتهای ویژه (ICU) خوابیده بود. فضای اتاق سنگین و گرم بود، اما سرمای اندوه در رگهایم جاری شد. آنقدر گریستم که راهروهای بیمارستان در نظرم تاریک و محو شدند. از اتاق بیرون آمدم، دلم گرفته بود، گویی باید نفسی تازه میکردم.
در حیاط بیمارستان، به زوجی جوان از قارهی آفریقا برخوردم؛ دو پزشک، زن و شوهری مهربان. نخستین بار بود که از نزدیک با مردمی با پوست تیره روبهرو میشدم. به سویشان رفتم و با تردید چند جمله به زبان انگلیسی گفتم. زن جوان، که «روث» نام داشت، با گرمایی دلنشین پاسخ داد. همسرش، «مایکل»، کمتر صحبت کرد، اما حضورش آرامشی در خود داشت.
روث چنان زیبا و روان سخن میگفت که گویی زبان انگلیسی در دهانش به نغمهای گوشنواز تبدیل میشد. موهایش را بافته بود، بافتهایی به سبک مکزیکی که اندکی از زیر روسریاش نمایان بود. با لبخندی صمیمی از زیبایی افغانستان گفت، از سرزمینی که آن را خانهی دوم خود میدانست. با افتخار تعریف کرد که در ولایت هرات فعالیت دارد و آشنایی با دختری از این دیار برایش افتخاری است. از مهماننوازی و قلبهای مهربان مردم ما سخن گفت، از گرمایی که در میان این سرزمین جنگزده همچنان زنده است.
در پاسخ، با تمام احساسم گفتم: «برای من و مردم سرزمینم، افتخار است که زوجی همچون شما در خاک ما حضور دارند. برای ما رنگ پوست، دین و مذهب اهمیتی ندارد؛ همین که در این آب و خاک هستید، همین که همراه دردها و امیدهای این مردم هستید، کافی است...»
میدانم که دور از وطن هستی، اما دلم میخواهد از خودم برایت بنویسم. این روزها دلتنگی، بیوقفه در جانم ریشه دوانده است. گاهی بیدلیل، گاهی با بهانههایی عجیب. ثانیهها را میشمارم تا مادرم، هما، از ایران بازگردد. دلم میخواهد برایش از سختیهای روزگار بگویم، از دلتنگیهایی که چون سایهای سنگین همراهم شدهاند، از خاطراتی که هنوز در گوشهای از قلبم زندهاند.
پدرم یک نجار بود؛ دستان پینهبستهاش بوی چوب و عشق میداد. دستمزدش کتاب و دفترچههای من و خواهرم بود. سواد چندانی نداشت، اما همیشه آرزویش این بود که ما درس بخوانیم، آیندهای روشن داشته باشیم. هر روز صبح زود برایمان صبحانه آماده میکرد، مرا تا مکتب کوچک سر کوچه همراهی میکرد و خواهرم را تا پوهنتون بدرقه میکرد. در مسیر، از رویاهایم برایش میگفتم:
«پدر، یک روز داکتر میشوم، به مردم خدمت میکنم، دردهایشان را درمان میکنم، و تو دیگر نباید کار کنی. فقط بنشین و نظارهگر موفقیت من و خواهرم باش.»
این گفتوگوهای هرروزه، این رویاهای مشترک، دلخوشی من و پدرم بود. اما آن روز شوم که طالبان وارد هرات شدند، جهانمان زیر و زبر شد. من و خواهرم هراسان به خانه بازگشتیم. مکاتب بسته شد، و من در سیاهچالهی افسردگی افتادم. پدرم طاقت دیدن اشکهایم را نداشت؛ خودش هم با من گریست.
سالها گذشت، اما آن آرزو، آن وعدهای که به پدر داده بودم، هرگز محقق نشد. پدر دیگر نیست، و من هنوز در حسرت تحصیل و آیندهای که از من دریغ شد، روزها را میگذرانم.
تنها چیزی که از آن روزها در ذهنم باقی مانده، این جمله است:
زنهای غمگین، از آغاز غمگین نبودند؛ دو چیز قلب یک زن را میشکند: مردی که دوستش دارد و وطنی که به او ظلم میکند.