به رهای عزیز، رمضان مبارک
میدانم که دور از وطن هستی، اما دلم میخواهد از خودم برایت بنویسم. این روزها دلتنگی، بیوقفه در جانم ریشه دوانده است. گاهی بیدلیل، گاهی با بهانههایی عجیب. ثانیهها را میشمارم تا مادرم، هما، از ایران بازگردد. دلم میخواهد برایش از سختیهای روزگار بگویم، از دلتنگیهایی که چون سایهای سنگین همراهم شدهاند، از خاطراتی که هنوز در گوشهای از قلبم زندهاند.
پدرم یک نجار بود؛ دستان پینهبستهاش بوی چوب و عشق میداد. دستمزدش کتاب و دفترچههای من و خواهرم بود. سواد چندانی نداشت، اما همیشه آرزویش این بود که ما درس بخوانیم، آیندهای روشن داشته باشیم. هر روز صبح زود برایمان صبحانه آماده میکرد، مرا تا مکتب کوچک سر کوچه همراهی میکرد و خواهرم را تا پوهنتون بدرقه میکرد. در مسیر، از رویاهایم برایش میگفتم:
«پدر، یک روز داکتر میشوم، به مردم خدمت میکنم، دردهایشان را درمان میکنم، و تو دیگر نباید کار کنی. فقط بنشین و نظارهگر موفقیت من و خواهرم باش.»
این گفتوگوهای هرروزه، این رویاهای مشترک، دلخوشی من و پدرم بود. اما آن روز شوم که طالبان وارد هرات شدند، جهانمان زیر و زبر شد. من و خواهرم هراسان به خانه بازگشتیم. مکاتب بسته شد، و من در سیاهچالهی افسردگی افتادم. پدرم طاقت دیدن اشکهایم را نداشت؛ خودش هم با من گریست.
سالها گذشت، اما آن آرزو، آن وعدهای که به پدر داده بودم، هرگز محقق نشد. پدر دیگر نیست، و من هنوز در حسرت تحصیل و آیندهای که از من دریغ شد، روزها را میگذرانم.
تنها چیزی که از آن روزها در ذهنم باقی مانده، این جمله است:
زنهای غمگین، از آغاز غمگین نبودند؛
دو چیز قلب یک زن را میشکند:
مردی که دوستش دارد و وطنی که به او ظلم میکند.
Post #943
122
- ❤ 8
- ❤🔥 3
- 👍 2