«به نام تو؛ قبل از هر واژه»
#جستار
گذشت، خداراشکر
۱ مهر ۱۴۰۵
وقتی پشه ای ناگهان سر راهتان سبز می شود و به سمت صورتتان می آید، آن را با دست پس میزنید. حالا جالب می شود اگر تصور کنید که شما سر راه پشه قرار گرفته اید!
او درحال پرواز به هرکجا که خودش میداند یا نمیداند، ناگهان روبه رو می شود با صورتی بزرگ و اخم کرده. با دستانی به وسعت چند ده برابر کل هیکلش با قدرتی استخوانی و عضلانی، سیلی می خورد و پرتاب می شود!
اما او چه میکند؟ بلافاصله، بدون لحظه ای درنگ، دستی به سر و روی خود کشیده و به پرواز ادامه می دهد. ویز ویز کنان و کمی گیج شده بر میگردد سر زندگی اش.
چرا انسان که پیشرفته تر از آن پشه خلق شده است، گاهی تا سیلی می خورد می ایستد؟
چرا نمی تواند بلافاصله به مسیر خود باز گردد و حاضر است ساعت ها، روزها، گاهی سال ها و حتی قرن ها! روحش را از پرواز منع کند و در زانوانی بغل کرده بگرید؟
پشه به “دیگر پرواز نکردن” فکر نمیکند چون آن را اصلا ممکن نمی داند. بال هایش را امتحان کرده و سالم اند.
اما امان از این ناامیدیِ بشر که باعث شده به “دیگر زندگی نکردن” فکر کند و آن را ممکن بداند!
با برخورد به مشکلاتی که حالا بزرگ اند و بعد ها کوچک، مرگ می طلبد!
امان از این ناامیدیِ بشر که به ندیدن و نشنیدن و نگفتن، لمس نکردن و نبوییدن، به عبارتی “نبودن” عادت می کند.
میدانی مرگ اصلی چیست؟ انفعال. سکون در جهانی که درحال حرکت است. پذیرش مرداب شدنِ رودی که دریا شدن را رها کرده است.
چگونه میشود آنچه ماهیت اصلی است را مانند یک برچسب بخواهیم با زور و زاری جدا کنیم؟!
مفاهیمی همچون “امید” را اگر جداشدنی پنداریم، دیگر تمام است. دنیا بلرزد و خانه خراب شویم، می شود دوباره ساخت اما اگر دل بلرزد، دیگر خانه به چه ارزد؟
آن پشه تقصیری ندارد که در مسیرش شما قرار گرفته اید! او این را بدون قدرت تعقل و تفکر می داند. شاید با یک “گذشت، خداراشکر” خودش را رها می کند. پس چرا ما با وجود شعوری برای درک هستی، بال پرواز روحِ خود را برای آنچه مقصر نیستیم بچینیم؟
جهان به اندازه کافی برایمان رنج میتراشد، با محروم کردن خود از “بودنِ در لحظه” فقط سهم خود را در ریاضت بیشتر در زندگی ادا میکنیم.
شاید امروز همه جا تاریک شده باشد اما، زندگی که سیاه نیست…زندگی سبز است و حالا که پاییز رسیده، رنگینتر هم می شود:)
✍🏻زینب مومنی
@friesianwriter
Post #347
97
- ❤ 10