📚 «خانم دلوی» - ویرجینیا وولف
📚کلاریسا در تدارک مهمانی است که پیتر والش، دوست قدیمیاش، پس از سی سال بیخبری، ناگهان به دیدنش میآید. این دیدار، خاطرات گذشته و تصمیمی را در ذهن کلاریسا زنده میکند که سالها پیش مسیر زندگیاش را تغییر داد؛ تصمیمی که او را به همسری ریچارد دلوی، نمایندهٔ مجلس عوام بریتانیا، رساند.
بخشهایی از آن را اینجا به اشتراک میگذارم:
📍هرگز در تمام عمرش این همه احساس سعادت نکرده بود! بی هیچ کلامی آشتی کرده بودند. با هم به کنار دریاچه رفتند. بیست دقیقه سعادت کامل نصیبش شد. صدای او، خندهاش، لباسش (چیزی مواج، سفید سرخ)، روحیهاش، ماجراجوییاش؛ مجبورشان کرد همه از قایق پیاده شوند و جزیره را کشف کنند؛ مرغی را از جا پراند؛ خندید؛ آواز خواند. و در تمام مدت پیتر کاملاً خوب میدانست که دلُوی دارد به او دل میبازد؛ او دارد به دلوی دل میبازد؛ اما گویی اهمیتی نداشت. هیچچیز اهمیتی نداشت. روی زمین نشستند و حرف زدند- او و کلاریسا. بی هیچ تلاشی در ذهن هم داخل شدند و بیرون میآمدند. و بعد در یک دم تمام شد. سوار قایق که میشدند با خودش گفت، «با این مرد ازدواج خواهد کرد» بی هیچ حسی، بی هیچ نفرتی؛ اما کاملاً مشهود بود. دلوی با کلاریسا عروسی میکرد.
📍 خاندان دلوی، در مجموع، موهای روشن داشتند؛ چشمان آبی؛ الیزابت، برعکس، موهای تیره داشت؛ چشمانی چینی و صورتی پریدهرنگ؛ رازآلودگی شرقی؛ ملایم بود، باملاحظه، آرام. در کودکی شوخطبعیاش حرف نداشت؛ اما حالا در هفدهسالگی، دلیلش را کلاریسا اصلاً نمیتوانست بفهمد، بسیار جدی شده بود؛ مثل سنبلی پیچیده در غلاف سبز براق، با غنچههایی که تازه تهرنگی گرفتهاند، سنبلی که خورشیدی بر آن نتابیده است.
📍عشق هم نابود میکرد. هر چیزی را که نیکو بود، هر چیزی که راستین بود رخت بر میبست. بگیر همین پیتر والش. مردی جذاب، باهوش، که دربارهی هر چیزی نظری داشت. اگر میخواستی درباره پوپ بدانی، یا ادیسن، یا فقط در و بیدر بگویی، اینکه آدمها چه طوریاند، چیزها چه معنایی میدهند، پیتر والش بهتر از هر کسی میدانست. پیتر بود که کمکش کرده بود؛ پیتر بود که به او کتاب قرض داده بود. اما نگاه کن که عاشق چه زنهایی میشد- مبتذل، پیش پاافتاده، معمولی. تصورش را بکن پیتر عاشق، بعد از این همه سال به دیدن او آمده بود، و از چه حرف زده بود؟ خودش.
📍 این دهشت؛ این عجز مقهورکننده، که پدر و مادر در دستان آدم میگذارند، این زندگی، که باید تا به انتها آن را زیست، باید با طمأنینه آن را راه برد. در اعماق قلبش ترسی هولناک بود...
📍هر کسی وقتی ازدواج میکند از چیزی میگذرد، او (سپتیموس) از وطنش گذشته بود. آمده بود اینجا زندگی کند. در این شهر مزخرف.
🍃 @FreshQuercus
Post #1842
32