لذت رنج
در برخی کیسها، فردی که مبتلا به یک اختلال روانی است، خود تمایلی به خوب شدن نشان نمیدهد و به نوعی از آن بیماریای که درگیرش کرده، لذت میبرد و به درد ناشی از آن، اعتیاد پیدا میکند. (این درمورد همهی بیماران صدق نمیکند)
مثل مادری که داغ فرزند دیده و تمایل ندارد که از دورهی سوگ خارج شود، چرا که آن درد، آخرین چیزی است که او را به فرزندی که از دستش داده، متصل میکند. شاید به این دلیل که احساس میکند، با خلاص شدن از آن رنج، خاطرهی حضور فرزندش نیز همراه با آن درد، به فراموشی سپرده میشود. گویی که این درد، میراثی است که معشوقِ از دسترفته، برای عاشق به جا گذاشته است.
بعضی آدمها، با زخمهای خود ارضا میشوند. مثلا برخی از افراد مبتلا به افسردگی، هیچ میلی برای بیرون آمدن از آن، ندارند. (بیشتر مبتلاها اما توانش را ندارند)
گاهی از افسردگی رنج می برند و زندگیهای از دسترفتهی خود را میبينند، اما همچنان ماندن در آن نقطه را ترجیح میدهند. چرا که گاهی آن رنج، دریچهی جدیدی را در زندگی آنها باز کرده که به واسطهی آن روزنه، فرد توانسته به درونش دسترسی داشته باشد. و پس از مدتی چنان به تحمل آن غم و دپرشن عمیق خو گرفتهاست، که جدا شدن از آن، مانند آن است که بخشی از هویت خود را کنار بگذارد.
و در مواردی، غم توامان با یک احساس رهایی از اضطراب ناشی از عذاب وجدان و تقصیر است. چرا که، برخی آدمها وقتی به زندگیشان نگاه میکنند، خویشتن را در تمام صحنههایی که رقم خورده، یک قربانی میبینند که هیچ میل و ارادهای از خود نداشته و فقط آلت دست دیگران بوده و بازتاب تصمیمات آنها را تحمل کردهاست. این دسته از آدمها، شاید در وهلهی اول از این که همیشه در زندگی خود یک قربانی با یک نقش از پیش تعیینشده بودهاند، احساس ناراحتی و نارضایتی بکنند. اما گاهی در خلوت خود، وقتی که دارند زندگی از دست رفتهشان را مرور میکنند، لابهلای اشکهایی که برای مظلومیت خود میریزند، ناگهان یک احساس خوب غریبانهای وجودشان را فرامیگیرد و به روی اشکهایشان بوسه میزند. آن احساس زمانی پدید میآید که آن درد، توانسته باشد که آنها را از شر به عهده گرفتن مسئولیت تباهیهایی که به وجود آمدهاند، خلاص کند.
از این روست که گاهی درمانگر مسیر خیلی سختی را در پیش دارد تا بتواند، او را قانع کند که از آن چاه عمیق فاصله گیرد، و یا از فشار دادن زخمهایش دست بردارد.
و این جریان فقط منحصر به درد و بیماریهای روانی نیست. گاهی در رنجهای جسمی هم، لذتی وجود دارد که میل آدم را به سمت تحملِ آن میکشاند و شخص را در درون خودش غوطه ور میکند.
اعتراف به آن، با صدای بلند دشوار است اما انسان گاهی از عذاب دادن خودش لذت میبرد و به درد کشیدن وابسته میشود. چون در ازای رنجی که میکشد، میتواند چیزهایی را دریافت کند که در حالت عادی قادر به داشتن آنها نیست.
گاهی درد برای بیمار یک مکانیزم دفاعی برای پاک کردن خویش، از شر گناهانی است که در خیال یا واقعیت مرتکب شدهاست. و گاهی هم وسیلهای است برای جلب کردن توجه و برانگیختن احساس همدردی و ترحم اطرافیان. و یا درمواردی حتی شیوهای میشود که یک انسان خودش را به وسیلهی آن، کشف و احساس میکند و به زندگیش معنا میدهد.
Post #3093
27
Forwarded from اندوه تابستانه