TGViewer
ㅤ ㅤ 𝖥𝗅‌𝗈𝗋𝖺 𝖣𝗂𝖺𝗋𝗂‌𝖾‌𝗌پستــ ㅤ ㅤ 𝖥𝗅‌𝗈𝗋𝖺 𝖣𝗂𝖺𝗋𝗂‌𝖾‌𝗌پستــ @flora_diaries · 326 subscribers
Post #7855 24

Forwarded from ایســتگاه آخـر؛ لنـدن (New)

🤩 در امتـداد رود سِــن؛
جایی میان بــاران و‌ بــویِ خداحافظی دوسـتت داشتم، شاید در پـایان این ســفر تــو نیز مـرا دوسـت بداری...

🌟 شروع ســفر؛

صدای درهم کوبیده شدن در، برای همیشه روی ذهنش خط انداخت؛ انگار دیوارهای خانه هم انتخابش را به سخره می‌گرفتند. شقیقه‌هایش تیر می‌کشید و بوی تلخِ بازنده بودن، مشامش را پر کرده بود.

یک سکوت، یک مُهر، یک قفل و در نهایت، آوار شدن تمام خاطراتشان روی سرش.

باز هم یک انتخاب اشتباه و پشیمانی…؟

نه.

شاید…

چطور باید از سایه‌های وحشت برایش می‌گفت؟ از حس ناامیدی و ترسِ از دست دادن تمام چیزهایی که تا به امروز با هم ساخته بودند؟

می‌ترسید؛ از تمام بادهایی که بعد از انتخاب آن مرد قرار بود لابه‌لای خاطرات باارزششان زوزه بکشند و ستون‌های محکمی را که با دست‌های خود ساخته بودند، با خاک یکسان کنند.

لندنِ بارانی؛ شهری که انگار برای جدایی‌های عاشقانه ساخته شده بود.

اما کدام عشق…؟

اسم احساسی که میانشان بود چه بود؟

نه… عشق برای این رابطه واژه‌ای کمی حقیر به نظر می‌رسید.

اما چرا آن مرد اصرار داشت اسمش را عشق بگذارد؟

به محض بلند شدن از روی کاناپه، تاریِ دید و سرگیجه به سراغش آمد و سقوط دراماتیکش روی سرامیک‌های سرد خانه رقم خورد.

هنوز هم تلاش می‌کرد به خودش ثابت کند رفتن… رفتنش… نبودنش، اتفاقی کاملاً عادی در یک عصر بارانی بوده است.
چه جوک مزخرفی!
مغزش می‌گفت: اتفاق عادی.

نگاهش به یک جفت بلیت قدیمی افتاد؛ بلیت‌هایی که تاریخشان گذشته بود.
یک سفر به فرانسه؛ شهر عشاق.
آه…
از این کلمه و تمام مشتقاتش متنفر بود.

بازدمش را عمیق بیرون فرستاد و بار دیگر تمام توانش را برای ایستادن به کار گرفت، اما نه…
بدنش انگار عمق فاجعه را بهتر از خودش درک کرده بود.

صدای چرخش قفل و بلافاصله بعد از آن، صدای باز شدن طاق‌به‌طاق در، سکوت خانه را شکست.

— لعنت بهت، لی مینهو! نمی‌خوای بیشتر فکر کنی؟

— درباره چی، کریس‌شی؟

— چرا روی زمین نشستی؟

— افتادم… چون نمی‌تونم سرپا…

مسیر ورودی تا وسط هال، با چند قدم بلندِ مرد طی شد. مقابل پسرک عزیزش زانو زد و با نگاهی مملو از تمنا به او خیره شد.

— بریم پیش سِن؟

— بریم…


همین؛ یک بلیط دیگر در امتداد رود سِن. شاید اینبار دیر نشده باشد.
  
در تمام این سال‌های متوالی، یک ریسه‌ی نامرئیِ قرمز که منشأیی مقدس داشت، دورشان پیچیده شده بود؛ ریسمانی که با هیچ‌چیز قابل بریدن نبود.

اما مینهو تا کجا سکوت می‌کرد؟

تا کجا بنگ چان در حسرت شنیدن جمله‌ی «دوستت دارم» می‌ماند؟
More from @flora_diaries
  1. Oct 2, 2026چه ادیت نازییی
  2. Oct 2, 2026اخیی😭😭
  3. Oct 2, 2026Post #7874
  4. Oct 2, 2026𝖠︎𝖱︎𝖢𝖧𝖨︎𝖵𝖤︎ // 0310 ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ𝖧𝖾 𝗆︎𝖺𝖽𝖾 𝗂𝗍 𝖺𝗇︎𝗈𝗍𝗁︎𝖾𝗋 𝗒𝖾𝖺𝗋
  5. Oct 2, 2026فــور کنید پست فیوم فور کنم ویو بگیره و بین angel / devil انتخاب کنم. جوین باشید
  6. Oct 2, 2026ㅤ ㅤ 𝖥𝗅‌𝗈𝗋𝖺 𝖣𝗂𝖺𝗋𝗂‌𝖾‌𝗌پستــ pinned «می‌شه ریکشن های قلب و نهنگ این بنده خدا رو ع…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →