“𝑾𝒆𝒍𝒄𝒐𝒎𝒆 𝒉𝒐𝒎𝒆”
𝑂𝑛𝑒𝑖𝑟𝑜𝑠 𝑝𝑙𝑎𝑦𝑙𝑖𝑠𝑡 : @oneirosmusic
𝐹𝑖𝑐𝑡𝑖𝑜𝑛 𝑐ℎ𝑎𝑛𝑛𝑒𝑙 : @Firstkhao_girl
𝑢𝑛𝑘𝑛𝑜𝑤𝑛 : @GodofDream_bot
Post #44596
24

What do u mean bro😭
.� @firstkhaoindream

This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
Forwarded from 𝗙𝗞 𝗳𝗶𝗰𝘁𝗶𝗼𝗻’𝘀𓃠𝗺𝗼𝘁𝗲𝗹
𝖨𝖿 𝖨 𝖼𝗈𝗎𝗅𝖽 𝖼𝗁𝗈𝗈𝗌𝖾 𝗆𝗒 𝗇𝖾𝗑𝗍 𝗅𝗂𝖿𝖾, 𝖨'𝖽 𝖼𝗁𝗈𝗈𝗌𝖾 𝗍𝗈 𝗀𝖾𝗍 𝗅𝗈𝗌𝗍 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖺𝗆𝗈𝗇𝗀 𝖲u𝗇'𝗌 𝗁𝖺𝗂𝗋, 𝗌𝗈 𝖥𝗂𝗋𝗌𝗍 𝗐𝗈𝗎𝗅𝖽 𝖿𝖺𝗅𝗅 𝗆𝗈𝗋𝖾 𝗂𝗇 𝗅𝗈𝗏𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗆𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒 𝗆𝗈𝗆𝖾𝗇𝗍. 𝖨'𝖽 𝖼𝗁𝗈𝗈𝗌𝖾 𝗍𝗈 𝗀𝖾𝗍 𝗅𝗈𝗌𝗍 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖺𝗆𝗈𝗇𝗀 𝖪𝗁𝖺𝗈𝗍𝗁u𝗇𝗀'𝗌 𝖻𝗈𝗈𝗄𝗌. 𝖨'𝖽 𝖼𝗁𝗈𝗈𝗌𝖾 𝗍𝗈 𝗌𝗅𝖾𝖾𝗉 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖺𝗆𝗈𝗇𝗀 𝖥𝗂𝗋𝗌𝗍'𝗌 𝗍𝗈𝗎𝖼𝗁 𝖺𝗇𝖽 𝗁𝗂𝗌 𝖻𝗋𝗈𝗄𝖾𝗇 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍. 𝖲𝗈𝗆𝖾𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖺𝗆𝗈𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝖺𝗋𝗄𝗌 𝗅𝖾𝖿𝗍 𝖻𝗒 𝗁𝖺𝗋𝗌𝗁 𝗍𝗋𝖾𝖺𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 𝗈𝗇 𝖪𝗁𝖺𝗈𝗍𝗁u𝗇𝗀'𝗌 𝖻𝗈𝖽𝗒. 𝖲𝗈𝗆𝖾𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖺𝗆𝗈𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖾 𝗄𝗂𝗌𝗌𝖾𝗌 𝖺𝖿𝗍𝖾𝗋 𝖺𝗅𝗅 𝗍𝗁𝖾𝗂𝗋 𝗁𝖺𝗋𝖽𝗌𝗁𝗂𝗉𝗌. 𝖠𝗇𝖽 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖺𝗆𝗈𝗇𝗀 𝖫𝗂𝗅𝗒'𝗌 𝗀𝗈𝗅𝖽𝖾𝗇 𝗁𝖺𝗂𝗋.
Forwarded from 𝗙𝗞 𝗳𝗶𝗰𝘁𝗶𝗼𝗻’𝘀𓃠𝗺𝗼𝘁𝗲𝗹
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
Forwarded from 𝗙𝗞 𝗳𝗶𝗰𝘁𝗶𝗼𝗻’𝘀𓃠𝗺𝗼𝘁𝗲𝗹
𝖨𝖿 𝖨 𝗁𝖺𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝖼𝗁𝗈𝗂𝖼𝖾 𝗍𝗈 𝖽𝖾𝖼𝗂𝖽𝖾 𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖨 𝗐𝗈𝗎𝗅𝖽 𝗅𝗂𝗏𝖾 𝗂𝗇 𝗆𝗒 𝗇𝖾𝗑𝗍 𝗅𝗂𝖿𝖾,
𝖨'𝖽 𝗁𝗂𝖽𝖾 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖺𝗆𝗈𝗇𝗀 𝖥𝗂𝗋𝗌𝗍'𝗌 𝗍𝖾𝖺𝗋𝗌 𝖿𝗈𝗋 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗀𝗂𝗋𝗅, 𝗎𝗇𝗍𝗂𝗅 𝖪𝗁𝖺𝗈𝗍𝗁𝖺𝗇𝗀 𝖿𝗈𝗎𝗇𝖽 𝗆𝖾.
𝖨'𝖽 𝗌𝗅𝖾𝖾𝗉 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖻𝖾𝗁𝗂𝗇𝖽 𝖥𝗂𝗋𝗌𝗍'𝗌 𝖻𝗋𝗈𝗄𝖾𝗇 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍, 𝗌𝗈 𝖪𝗁𝖺𝗈𝗍𝗁𝖺𝗇𝗀 𝖼𝗈𝗎𝗅𝖽 𝗆𝖾𝗇𝖽 𝗆𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗁𝗂𝗌 𝗍𝖾𝖺𝗋𝗌.
𝖨'𝖽 𝗈𝗉𝖾𝗇 𝗆𝗒 𝖾𝗒𝖾𝗌 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖺𝗆𝗈𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖾 𝗍𝖾𝖺𝗋𝖿𝗎𝗅 𝗄𝗂𝗌𝗌𝖾𝗌 𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖺𝖼𝗂𝗇𝗀 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍𝗌 𝗈𝖿 𝗍𝗁𝗈𝗌𝖾 𝗍𝗐𝗈 𝗆𝖾𝗇, 𝗌𝗈 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖽 𝖼𝗈𝗎𝗅𝖽 𝗀𝗂𝗏𝖾 𝗆𝖾 𝗁𝗈𝗉𝖾.
𝖲𝗈𝗆𝖾𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝖻𝖾𝗍𝗐𝖾𝖾𝗇 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗌𝗎𝗇 𝖺𝗇𝖽 𝗆𝗈𝗈𝗇 𝗇𝖾𝖼𝗄𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝗍𝖺𝗌𝗍𝖾 𝗈𝖿 𝗐𝗂𝗇𝖾-𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗄𝗂𝗌𝗌ess

This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
𝔽𝕂 𝔽𝕚𝕔𝕥𝕚𝕠𝕟 𝕎𝕠𝕣𝕝𝕕(ƁŁ) فتی و انگار....
رفتی و انگار تنها بندی را که مرا به این جهان وصل میکرد، بریدی…
آخر من که تکهپاره بودم…
آن روز را به یاد داری؟
همان روزی که تنم را روی زمین میکشیدم و خونم، روی سرامیکهای سفید و چرک کف خانه پخش میشد؟
یادت میآید دستم را به پایت قفل کرده بودم و با آخرین ذرهی جانی که برایم مانده بود، التماس میکردم مرا به هر شکلی که میتوانی از این زندگی خلاص کنی؟
آن روز منظورم این بود که چاقو را برداری و گلویم را گوش تا گوش ببری یا در سینهام ، درست جایی که قلبم هنوز لجوجانه میتپید فرو کنی که بالاخره ساکت شود و نفسم بند بیاید. تا شاید برای نخستین بار، خوابیدن دیگر شبیه جنگیدن نباشد.
اما تو…
به یکباره نشستی و دستهایت را به دورم حلقه کردی.
و من چقدر در آغوشت کوچک شدم…آنقدر کوچک که دلم میخواست ذرهذره میان بازوهایت حل شوم؛ تا دیگر هیچ تکهای از من باقی نماند که مجبور باشد درد کشیدن را به یاد بیاورد.
و چه سادهلوحانه باور کردم روحِ ازهمگسیختهام، در آغوش تو دوباره شکل آدم به خودش میگیرد.
کاش آن روز لمسم نمیکردی. وقتی پوستت به زخمهایم خورد، برای نخستین بار باور کردم شاید درد هم میتواند خسته شود و دست از سرم بردارد.
باور کردم شاید برای اولین بار، کسی پیدا شده که لمسش زخمی به همراه ندارد.
عزیزقلبم…
من حاضر بودم همانجا جلویت زانو بزنم و حتی اگر میخواستی گلویم را پاره کنی، تمام حواسم به این باشد که مبادا دستهایت زخمی شوند.
من که تکهپاره بودم…
من که استخوانم از شکاف مچ دستم بیرون زده بود و روحم، دستهایش را دور گلوی خودش حلقه کرده بود و داشت از درون خفهام میکرد.
تو چرا نجاتم دادی؟
میدانی شبیه چه بود؟
شبیه آدمی که هنگام سقوط از پرتگاه، دستت را به سمتش دراز میکنی، مچش را میگیری و ساعتها نگهش میداری.
آنقدر که برای نخستین بار جرئت میکند سرش را بالا بیاورد و به آسمان نگاه کند.
به او یاد میدهی که هنوز میشود نجات پیدا کرد. هنوز میشود برگشت و هنوز شاید زندگی،ارزش نفس کشیدن را داشته باشد
و درست وقتی تمام وزنش را به دستهای تو میسپارد…
رهایش میکنی و او دوباره سقوط میکند.
اما چه سقوط دردناکیست برای کسی که فهمیده نجات پیدا کردن تا چه حد میتواند زیبا باشد.
آخر من که تکهپاره بودم…
تو چرا تکههایم را وصلهپینه کردی تا با دردی بیشتر دوباره از همانجا بشکافی؟
چرا مرا تبدیل به کسی کردی که دیگر نه جرئت مردن دارد و نه شوق زندگی؟
کاش نشانم نمیدادی عشق چقدر میتواند زیبا باشد.
کاش نمیگذاشتی بفهمم زندگی میتواند کنار یک نفر، برای چند لحظه، شبیه رؤیا شود.
کاش هر شب مرا در خیال خودت به پرواز درنمیآوردی، آن هم وقتی قرار بود صبحها،
با نبودنت، محکمتر از همیشه به زمینم بکوبی.
حالا کابوسهایم دارند مرا میبلعند و من حتی جرئت ندارم دست از جنگیدن با آنها بکشم.
من دستم را روی شانههایت گذاشته بودم؛ به تو تکیه داده بودم و قدمبهقدم، با پاهایی که هنوز از درد میلرزیدند، کنار تو راه رفتن را یاد گرفته بودم.
ولی تو بیآنکه حتی یک بار پشت سرت را نگاه کنی تا ببینی هنوز ایستادهام یا نه…فقط رفتی
حالا من دوباره باید خودم را روی زمین بکشم…تا شاید به جایی برسم که صدای قدمهایت را بشنوم
تو رفتی و انگار…
چیزی از خودت را در من جا گذاشتی.. تکهای از آن آدمی که وقتی سرم را روی سینهاش میگذاشتم، برای چند ثانیه باور میکردم که زندگی را میان تپشهای قلبش پیدا کردهام.
کاش میشد یک صبح از خواب بیدار شوم
و هیچچیز به یاد نیاورم.
اما با تمام نفرتی که از تو دارم هنوز احمقانه منتظرم دوباره در را باز کنی، نزدیک شوی و دوباره دستت را به سمتم دراز کنی.
فقط اینبار خواهش میکنم دستم را نگیر
چون من توان سقوط دیگری را ندارم..دیگر نمیتوانم یک بار دیگر به دستهای کسی ایمان بیاورم.
اخر من به اندازهی کافی..
تکهپاره شدهام…
-Oneiros-
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram