احساسِ بینام
نوشتۀ #م_سرخوش
خشم، نفرت، غم، پوچی، ضعف، رهاشدگی، آسیبدیدن، جنون، وحشت، گمگشتگی، عصیان... چهطور میشود روی احساسی که مجموعهای از تمامِ این واژههاست، نامی گذاشت؟ حتیٰ نمیشود آن را درست توضیح داد. شاید فقط بتوانم کمی از آن را تعریف کنم.
پشتِ درِ زایشگاه ایستاده بودیم. از صبحِ زود، تعداد زیادی نوزاد از در بیرون آمده و واردِ زندگی شده بودند. داخلِ اتاق، فقط دو زن مانده بودند؛ همسرِ من، و همسرِ مرد دیگری همسنوسال خودم. دیگر همه میدانستیم که حتماً پشتِ این در، اتفاق ناخوشآیندی افتاده است. تأخیر و آشفتگی و رفتوآمدِ عجولانۀ دکترها و پرستارها عادی نبود. گروهِ ما و گروهِ آن مردِ دیگر، اول خوب با هم گرم گرفته بودیم. لبخند میزدیم و به هم قوتقلب میدادیم، اما وقتی نگرانیها بیشتر شد، کمکم از هم جدا و هر کدام سَمتی از در جمع شدیم. سرپرستاری که چند دقیقه پیش باعجله به دنبال رئیسِ بخش رفته و او را آوَرده بود، از در بیرون آمد. به هر کدام از دو گروه نگاه کرد. سرش را پایین انداخت و گفت: «خوشبختانه مادر سالمه، ولی بچه…»
من و مردِ دیگری که زنش در اتاق عمل بود، با هم یک قدم جلو آمدیم. هیچ کدام نمیدانستیم چهطور سؤالمان را بپرسیم، شاید هم جرئتش را نداشتیم. سرپرستار متوجه شد. گفت آنقدر تحتِ فشار بوده که فامیلِ بیمار را یادش رفتهاست، بعد رفت تا مطمئن شود. وقتی سرپرستار به اتاقعمل برگشت، ما دو گروه مثلِ دو جبهۀ دشمن به هم نگاه میکردیم. من و آن مرد میدانستیم بچۀ یکی از ما مُرده و بچۀ یکیمان زنده است. باید دعا میکردم. اگر دعا میکردم بچهام زنده باشد، انگار دعا کرده بودم که بچۀ او مرده باشد. بیشک او هم داشت برای مرگِ بچۀ من و زنده بودنِ بچۀ خودش دعا میکرد. سعی کردم او و بچهاش را فراموش کنم، اما داشت نگاهم میکرد. من هم ناخواسته نگاهش میکردم. فکر کردم آیا به این قیافه میآید که دعایش اجابت شود؟ قیافهاش معمولی بود. خیلی معمولی. مثل خودم. در نگاهش خشم و نفرت و تردید و سردرگمی و خیلی چیزهای دیگر میدیدم. فکر کردم نگاه من هم لابد همین شکلی شدهاست. دعا کردم، چون چارۀ دیگری نداشتم. برای زنده بودن بچهام دعا کردم، جوابِ مردن بچۀ او را خدا باید میداد نه من. «خدایا کاری کن بچۀ او مُرده باشد».
تصور کردم اگر او شاد از این بیمارستان بیرون برود، چه کینۀ عمیقی از او به دل خواهم گرفت. دلم میخواست همانجا صورتش را زیر مشت و لگد بگیرم. حتی دستها را در جیبم مشت کردم و دندانهایم را به هم فشار دادم. قسم میخورم او هم دستهایش در جیبِ کتش گره شده بود. همینطور دو طرفِ در ایستادیم و مثلِ دو حیوانِ درنده و خشمگین همدیگر را نگاه کردیم. حتی پلک نمیزدیم. تمام وجودم در احساسِ بینامی که تا آن لحظه از وجودش بیخبر بودم، ذوب میشد. همهجا ساکت بود. از صدای باز شدن در به خودمان آمدیم و بهسمتِ سرپرستار برگشتیم. نامِ همسرم را از دهان سرپرستار شنیدم. نشستم روی زمین. بالای سرم زنها جیغوداد راه انداختند و سرپرستار سعی کرد آرامشان کند. حس کردم خالی شدهام، پوچ، پوک، تهی. انگار در یک تاریکیِ بیانتها درحالِ سقوط بودم. مرد، پدرِ بچۀ زندهمانده، جلویم ایستاد و دست روی شانهام گذاشت. دلم میخواست از همان پایین با مشت به وسط پاهایش بکوبم. یا بهتر از آن، مثل سگِ هاری بپرم و بیضههایش را با دندان بکَنم. چند ضربۀ آرام روی شانهام زد و گفت: «فکرشو نکن، مصلحت خداست».
تهِ صدایش خوشحالی موج میزد.
پایان.
@Fiction_12
Post #8932
321
Forwarded from کاغذِ خطخطی (داستان-رمان)