داستان من و همسایه های ساختمون جدیدمون ، پارت دوم😂
برگشتنی از تهران توی اسانسور با یک خانمی روبه رو شدم بسیار گرم و خوش مشرب بود، سلام و احوال پرسی کرد باهام و پرسید طبقه چندم هستم ، گفتم طبقه شیشم و گفت دختر خانواده ای ؟ گفتم بله.
یک زنی بود با عینک از این گنده که شبیه خانم دکتراست با یک کیف سامسون بزرگ باکلاس..
ازم پرسید چه رشته ای و گفتم روانشناسی..
بعد چنان شروع کرد باهام دست دادن که هنگ کردم یه لحظه
گفت من طبقه پنجم زندگی میکنم، دکترای روانشناسی دارم و همین محله کلینیک دارم و ارشد کودکان استثنایی خوندم و سوالی داشتی ازم بپرس و...
ازش پرسیدم" کارآموز نمیخواید؟"
جواب خاصی نداد و بیشتر گفت سوالی بود هستم و خیلیییی ام گرم
انگار سالهاست باهام اشناست..
بعدش من چنان در هنگ و شوک بودم که امیدوارم خوب رفتار کردهه بودههه باشممممم😭
وای تازه برگشتم خونه به مامانم اتفاق تعریف میکنم، مامانم سرزنشم میکنه که چرا در دیدار اول اسم کارآموزی اوردم ؟ پروو بودم و زشتهه
مامانم موجب شد اورتینک کنم کلی💔 نمیدونم شاید واقعا زشت بوددددددد...