پایه داستان مذهبی سریال که در جهان سازی سریال ازش استفاده شده و بخشی از ایده اصلی سریال است.
[داستان یعقوب، راحیل، لیا، بله و زلفا]
یعقوب، یکی از شخصیتهای مهم کتاب پیدایش و از پدران بنیاسرائیل، به سرزمین خویشاوندانش رفت.
در آنجا با راحیل، دختر لابان، آشنا شد و عاشق او شد.
یعقوب برای ازدواج با راحیل حاضر شد هفت سال برای پدر او، لابان، کار کند. اما لابان در پایان هفت سال، دختر بزرگترش لیا را به همسری یعقوب داد؛ نه راحیل.
یعقوب بعداً با راحیل نیز ازدواج کرد و به این ترتیب، هر دو خواهر همسر یعقوب شدند.
اما تفاوت بزرگی میان این دو وجود داشت لیا فرزنددار میشد، اما راحیل نمیتوانست بچهدار شود.
در آن فرهنگ، فرزندآوری اهمیت بسیار زیادی داشت و ناباروری میتوانست جایگاه یک زن را بهشدت تحت تأثیر قرار دهد.
راحیل از این وضعیت رنج میبرد و از یعقوب میخواهد برای او فرزند فراهم کند.
اما راحیل خودش نمیتوانست باردار شود اینجاست که یکی از مهمترین بخشهای داستان اتفاق میافتد.
راحیل بِله، کنیز خود را، به یعقوب میدهد و میگوید که از طریق او فرزنددار شود.
در متن پیدایش آمده است که بله برای یعقوب فرزند به دنیا آورد و راحیل این فرزند را به خود نسبت داد.
بله دو پسر برای یعقوب به دنیا آورد
دان و سپس نَفتالی.
در این ساختار، بله مادر زیستی کودک بود، اما کودک در چارچوب خانوادگی به راحیل نسبت داده میشد.
بعدها راحیل خودش نیز صاحب فرزند شد و یوسف را به دنیا آورد؛ و پس از آن، بنیامین نیز از او متولد شد.